شخصیت یکی از داستان های جذاب مولانا شوید!!!!!!!!

دوستان گلم، حقیقتا دیگه فرصت گذاشتن داستان جدید رو ندارم

امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و خرم و شاد و موفق باشین

همه تون رو دوست دارم

از این که به من انرژی دادین تا این داستانهای خوب مولانا و نظامی رو بازنویسی کنم ممنونم

از همه تون تشکر می کنم

این وبلاگ به صورت یک خاطره باقی می مونه

Just enjoy it!

فقط کافیه چند تا جمله از طریق ایمیل بفرستید یا توی نظرات سایت برام بنویسید:

1- اسم کوچیکتون رو وارد کنید. (یا یه اسم دلخواه)

2- چند تا از ویژگی های مثبت تون رو بنویسید.(اختیاری)

3- چند تا از ویژگی های منفی تون رو بنویسید.(اختیاری)

4- چند تا از چیزایی که دوست دارین رو بنویسید.

5- چند تا از چیزهایی که ازش بدتون می یاد رو بنویسید.

اون وقت یکی از داستانهای مثنوی رو انتخاب می کنم و شما رو به شهر قصه های ناب مولانا می برم!!!

بخونید و لذت ببرید!

فهرست شراب آلوده


داستان آقا مجید قاضی و زن ملا نصرالدین! (به سفارش خود آقا مجید گل که برام کامنت خصوصی گذاشت)_جدید*

داستان معاویه و شیطان

داستان امیرحسین و شاهد مریض

قرار لیلی با مجنون

داستان امیرعلی و شترش در فنلاند

داستان آقا رضا، باغبان باهوش

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داستان عاشقان هورا خانم!

داستان آفا رضا قاضی و شاهد دزد شکمو در مثنوی!

بقیه فهرست در ادامه مطلب........
ادامه نوشته

داستان آقا مجید قاضی و زن ملا نصرالدین! (به سفارش خود آقا مجید گل که برام کامنت خصوصی گذاشت)

یکی  بود، یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود!

یه ملانصرالدینی بود که خیلی فقیر بود  تنها داراییش زبون دو متریش بود  و حیله های عجیب و غریب که تو سرش بود!

و البته و صد البته یه زن خوشکل که تو شهر لنگه نداشت!

ملا که فقر بهش خیلی فشار آورده بود

باز شروع کرد به فکرای شیطانی کردن. به زنش گفت: می بینی که وضع خرابه. آه در بساط نداریم. برو یه شکاری بزن! تا شیرشو بدوشیم!

چون سلاحت هست، رو صیدی بگیر

تا بدوشانیم، از صید تو شیر

قوس ابرو، تیر غمزه، دام کید

بهر چه دادت خدا؟ از بهر صید!

کام بنما و، کن او را تلخ کام

کی خورد دانه، چو شد در حبس، دام!

خدا برای چی بهت ابروی کمونی داده؟ برای چی اون چشای خوشکل و نگاه آتشین رو داده؟ برای اینکه ملت رو خر کنی و سوارشون بشی!

ناز کن براش و یه خودی بهش نشون بده و عاشقش کن، بعدش داغ این عشق رو به دلش بذار!

ادامه نوشته

داستان معاویه و شیطان

شب بود. معاویه [تصویر: 4hba7gi.gif] از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....
در خبر آمد که معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه

دم دمای صبح بود، یه نفر اومد و صداش زد و خواست بیدارش کنه، همین که چشمش رو باز کردف دید طرف غیبش زده!
ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد

با خودش گفت: همه درای قصر بسته است. کی به خودش جرات داده که بیاد تو و من و بیدار کنه؟ Smiley Yell
گفت اندر قصر، کس را ره نبود
کیست کاین(که این) گستاخی و جرات نمود
ادامه نوشته

داستان امیرحسین و شاهد مریض

امیر حسین به یکی از کنسرت های لینک این پارک رفته بود [تصویر: 123.gif]
و در اثر سر و صدای زیاد، دچار یه ناشنوایی موقت شده بود
دکتر بهش گفته بود، تا 4 5 روز دیگه خوب می شه
از قضا، شاهد هم در همین موقع مریض شده بود و توی بیمارستان بستری شده بود [تصویر: Count_Sheep.gif]
امیر حسین که از این ماجرا باخبر شده بود، می خواست بره عیادتش
اما در ضمن دوست نداشت، کسی از ماجراش خبر دار بشه
با خودش فکر کرد: چی کار کنم؟
چی بهش بگم؟ [تصویر: 23emu.gif]
ادامه نوشته

داستان امیرعلی و شترش در فنلاند!

امیر علی ما [تصویر: onion028.gif] یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت [تصویر: 141fs743150.gif]
امیر علی با چندا از دوستاش یه برنامه ریختن تا دور دنیا رو با شترهاشون بگردن! y
اونا به صورت کاروانی حرکت کردن و از شهرهای مختلف گذشتن تا به فنلاند رسیدن
تو فنلاند امیر علی اومد، یه سری به بازار موبایل بزنه، ببینه چه خبره، انقدر حواسش پرت گوشی های مختلف شد که یادش رفت شترش رو ببنده، شترش گم شد

اشتری گم کردی و جستیش چست(=چست و چابک=تیز)
چون بیابی، چون ندانی که آن توست؟

امیر علی این ور رفت، اون ور رفت، هیچ اثری از شتر نبود، به همراهاش گفت شما برین به برنامه کنسرت اتریش نمی رسین
[تصویر: 123.gif]
می دوی این سو و آن سو خشک لب
کاروان شد دور و، نزدیک است شب

........

ادامه نوشته

داستان آقا رضا باغبان با هوش

آقا رضا [تصویر: onion021.gif] وقتی به باغ-منزل زیباش رفت، دید که به به! هر دم از این باغ بری می رسد!؛ سه تا مرد اونجا بودن و داشتن میوه های باغ رو می خوردن. اونم کی! یک فقیه و آیت ا...! و یک سید و یک صوفی! واقعا به به! Biggrin
باغبان(=آقا رضا)، چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان،به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و، یک شریف(=سید) و، صوفی ای
هر یکی شوخی(=گستاخ)، بدی لا یوفی ای(=وفا نمی کند=پیمان شکن)

آقا رضا باخودش فکر کرد، من صد دلیل دارم که اینا رو به سزای عملشون برسونم، اما زورم به سه نفر نمی رسه، باید از هم جداشون کنم [تصویر: 49lpmxx.gif]
گفت: با اینها، مرا، صد حجت(=دلیل) است
لیک جمع اند و جماعت قوت(=نیرو=زور) است
برنیایم(=زورم نمی رسه)، یک تنه(یک نفری)، با سه نفر
پس ببرم شان(=ببرم آنها را=جدا کنم....)نخست، از همدگر

اینجا آقا رضا وارد باغ می شه و به روی خودش نمی یاره و میگه: خیلی خوش اومدین، صفا آوردین، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین! [تصویر: onion059.gif].......
ادامه نوشته

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داداش فرزاد که یک شخص مایه داره [تصویر: onion053.gif] ، یه خدمتکار داشت به نام لقمان، که آدم بسیار باکمالات و خوبی بود و همیشه داداش فرزاد با اون مشورت می کرد.
نه که لقمان را که بنده پاک بود؟
روز و شب، در بندگی، چالاک بود؟
زان که، لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود

داداش فرزاد، اونقدر این خدمتکار رو دوست داشت، که هر غذایی که براش می آوردن، اول می گفت: بگین لقمان بیاد، و وقتی لقمان می اومد و شروع به غذا خوردن می کرد و تا وقتی لقمان سیر نمی خورد [تصویر: 91.gif] ، داداش فرزاد شروع به غذا خوردن نمی کرد! و غذایی رو که لقمان نمی خورد اصلا دست نمی زد! و اگر هم می خورد، بی اشتها و با خوشحالی نمی خورد.....
ادامه نوشته

داستان عاشقان هورا خانم!

پدر هورا خانم که یک مرد متشخص، دانا و پولداره. او یه خدمتکار هندی داشت به نام فرج، که از بچه گی بزرگش کرده بود و در حقش پدری کرده بود و فرستاده بودش مدرسه و خلاصه همه چی بهش یاد داده بود و براش کم نذاشته بود.
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته

هورا خانم هم که  همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری

خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن [تصویر: za4.gif]

.......

ادامه نوشته

داستان آقای رضای قاضی و شاهد، دزد شکمو!


یکی بود.یکی نبود. توی یک شهر نه چندان قشنگ! یه مرد فقیر زندگی می کرد به نام شاهد، که خیلی شکمو بود. یه روز توی شیرینی فروشی رفت و کیکای خوشمزه اونجا رو دید و چشاش این جوری شد [تصویر: 129fs4252631.gif]
از اونجا که عشق کیک ها چشش رو کور کرده بود رفت و همش و دزدید و برد و خورد! [تصویر: onion048.gif]
شیرینی فروش که خیلی ناراحت شد و  سریعا به پلیس زنگ زد و پلیس ایران هم که سریعترین پلیس جهانه! [تصویر: t5.gif] شاهد شکمو رو تو چند کوچه اون ور تر دستگیر کرد [تصویر: eghfal.gif] و به زندان انداخت!
بود شخصی مفلسی، بی خان و مان(بی خانمان=شاهد)
مانده در زندان و بند بی امان(=نا گسستنی)
..........

ادامه نوشته

داستان مهدی مارگیر!

مهدی که یک مارگیر حرفه ای بود [تصویر: onion021.gif] یک مار خوشگل را گرفته بود که اونو خیلی دوست می داشت [تصویر: connie_mini_bump.gif]
یک آفتابه دزد احمق، [تصویر: y1.jpg] مار رو دید و ازش خوشش اومد و اون رو دزدید! و پیش خودش فکر می کرد؛ عجب چیز با ارزشی، دزدیدم.
دزدکی، از مارگیری(=مهدی)، مار برد
ز ابلهی، آن را غنیمت، می شمرد

...............

ادامه نوشته

داستان پاییز خانم و عاشق پاییز خانم!

پاییز خانم تو خونه نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود[تصویر: 288.gif]، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری[تصویر: vishenka_27.gif] رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟
آن یکی(پسر عاشق) آمد در یاری(پاییز خانم) بزد
گفت یارش: کیستی، ای معتمد(مورد اعتماد)

پسر عاشق گفت: م م م م منم![تصویر: wubpink.gif]

............

ادامه نوشته

داستان عاشق شدن پوریا و خانم دکتر سها

سلطان پوریا در سال 2015 ! زندگی می کرد.
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود[تصویر: onion053.gif]
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین

یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار

توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل[تصویر: 15_9_171.gif] رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه

..........

ادامه نوشته

داستان پارمیدا و ادریس در جنگل

پارمیدا خانم [تصویر: springsmile.gif]با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود[تصویر: 2gwb921.gif]
ادریس بعد از خوردن یه جوجه کباب توپ،[تصویر: 91.gif] خوابش برده بود[تصویر: Count_Sheep.gif] و با دهان باز، خور خور می کرد!
ماری که از اونجا رد می شد، رفت تو دهن ادریس و از اونجا هم یه سری به شکم ادریس زد ببینه چه خبره! هنوزم جوجه کباب پیدا می شه بخوره یا نه!!!!!
عاقلی(=پارمیدا خانم) بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای(خوابیده=ادریس) می رفت مار

پارمیدا خانم که صحنه رو از دور می دید، سریع برای نجات ادریس رفت....
ادامه نوشته

داستان شاهد و گاوش!

شاهد [تصویر: trenchcoat.gif]در روستایی دور افتاده در پشت کوه قاف با گاوهایش[تصویر: 4869.gif][تصویر: lillamu5-756439.gif][تصویر: cow.gif] زندگی می کرد؛این روستا برق نداشت.شاهد یکی از گاوها را که خیلی دوست می داشت در طویله بست و رفت
شیری که از اونجا می گذشت[تصویر: prariedog1.gif] گاو رو خورد و همون جا مشغول استراحت شد!
روستایی(=شاهد)؛گاو در آخر(=طویله) ببست
شیر؛ گاوش خورد، بر جایش، نشست

شب شاهد از همه جا بیخبر رفت تا از گاوه خبر بگیره![تصویر: cowboypistol.gif]
روستایی شد(رفت) در آخر، سوی گاو
گاو را می جست شب، آن کنجکاو

............
ادامه نوشته

داستان سپهر، رضا،سجاد، محسن و مجتبی در مثنوی مولانا!


دیروز سپهر، رضا،سجاد و محسن برای خوندن نماز به مسجد رفتند![تصویر: cancan.gif]
و شروع به خواندن نماز کردن
چار(=چهار) هندو در یکی مسجد شدند
بهر(برای) طاعت راکع(رکوع رفتند) و ساجد شدند(سجده کردن)

هر کدوم با نیتی شروع به نماز خوندن کردن! بعضی شاید اهداف پلیدی در سر داشتند![تصویر: hessam4.gif] بعضیاشون می خواستن سر خدا شیره بمالن![تصویر: 47b20s0.gif]
هر یکی، یر نیتی تکبیر کرد

در نماز آمد به مسکینی و درد

............

ادامه نوشته

داستان مرد درشت اندام در مثنوی مولانا!

پوریا که یک شخص درشت اندام و سرزبوندار در وسط یک کوچه باریک یک خار را می کارد!
همچو آن شخص درشت و خوش سخن
در میان راه، نشاند او، خار بن(=بوته خار)

اینجاست که صدای همشهریان در می یاد و همه اعتراض می کنن![تصویر: swear1.gif] همه می گن بکنش........اما پوریا نمی کنه!
ره گذر یانش ملامت گر شدند
بس بگفتند: بکن، آنرا نکند

خار هر روز بزرگتر می شه و لباسهای شهروندان هر روز پاره می شه! و پاهاشون زخم و زیلی می شه!Cry
جامه های خلق بدریدی، ز خار
پای درویشان، بخستی(مجروح شد) زار، زار


ادامه نوشته

چند داستان خنده دار از مثنوی مولانا !

1-در کلاس شطرنج !

استاد شطرنج: این خونه که می بینی عزیزم خونه رخه.[تصویر: bad_boys_20.gif]
شاگرد : خونشو از کجا آورده؟ ارث رسیده بهش یا خریده؟ نکنه وام گرفته؟!
استاد :[تصویر: www_MyEmoticons_com__smokelots.gif]
khandehkhandeh
گفت: در شطرنج ؛ این خانه رخ است
گفت: خانه اش از کجا آمد بدست
خانه را بخرید یا میراث یافت؟
فرخ، آن کس که سوی معنی شتافت


2- در کلاس عربی !
..................
ادامه نوشته

نظری بر فیلم The Quiet

شاید شما فیلم The Quiet را دیده باشید. در این فیلم نینا یک دختر جوان است که مورد آزار و سوء استفاده پدر بی شرمش قرار می گیرد. نینا اگر تسلیم نشود مورد ضرب و شتم پدرش قرار می گیرد و در نهایت باز با خشونت به او تجاوز می شود. نفرت دختر به حدی می رسد که بارها تصمیم به کشتن پدر می گیرد، اما هیچ وقت جرات این کار را نمی کند.

  Dot دختری هم سن نینا است که......

ادامه نوشته

غیرت ناموسی

این مطلب را در نظرات مطلبی با عنوان غیرت قاضی وبلاگ یکی از دوستان به نام سخنان مردان بزرگ و داستان پیامبران  نوشتم! چون جالب شد فکر کردم در وبلاگ قرار بدهم! اما بریم سر اصل مطلب!!
 این نکته رو از پیغمبر (ص)داشته باش؛
پیغمبر (ص) با اصحاب از سفر می آمد،به دیوارهای شهر رسیدند، شب بود، پیغمبر (ص) فرمود: طبل کاروان را بزنید، پشت دیوارهای شهر می خوابیم!
یکی از افراد کاروان گوش نکرد و به خانه خویش رفت و زن خود را با مرد دیگری دید.

(غیرت آن باشد که او غیر همه است / آنکه افزون از بیان و دمدمه است(1713)

آری غیرت آن است که خدا غیر همه موجودات است و اوست که در توصیف و بیان نیاید....

ادامه نوشته