داستان عاشق شدن پوریا و خانم دکتر سها

سلطان پوریا در سال 2015 ! زندگی می کرد.
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود[تصویر: onion053.gif]
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین

یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار

توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل[تصویر: 15_9_171.gif] رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه

..........

ادامه نوشته

داستان پارمیدا و ادریس در جنگل

پارمیدا خانم [تصویر: springsmile.gif]با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود[تصویر: 2gwb921.gif]
ادریس بعد از خوردن یه جوجه کباب توپ،[تصویر: 91.gif] خوابش برده بود[تصویر: Count_Sheep.gif] و با دهان باز، خور خور می کرد!
ماری که از اونجا رد می شد، رفت تو دهن ادریس و از اونجا هم یه سری به شکم ادریس زد ببینه چه خبره! هنوزم جوجه کباب پیدا می شه بخوره یا نه!!!!!
عاقلی(=پارمیدا خانم) بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای(خوابیده=ادریس) می رفت مار

پارمیدا خانم که صحنه رو از دور می دید، سریع برای نجات ادریس رفت....
ادامه نوشته

داستان شاهد و گاوش!

شاهد [تصویر: trenchcoat.gif]در روستایی دور افتاده در پشت کوه قاف با گاوهایش[تصویر: 4869.gif][تصویر: lillamu5-756439.gif][تصویر: cow.gif] زندگی می کرد؛این روستا برق نداشت.شاهد یکی از گاوها را که خیلی دوست می داشت در طویله بست و رفت
شیری که از اونجا می گذشت[تصویر: prariedog1.gif] گاو رو خورد و همون جا مشغول استراحت شد!
روستایی(=شاهد)؛گاو در آخر(=طویله) ببست
شیر؛ گاوش خورد، بر جایش، نشست

شب شاهد از همه جا بیخبر رفت تا از گاوه خبر بگیره![تصویر: cowboypistol.gif]
روستایی شد(رفت) در آخر، سوی گاو
گاو را می جست شب، آن کنجکاو

............
ادامه نوشته

داستان سپهر، رضا،سجاد، محسن و مجتبی در مثنوی مولانا!


دیروز سپهر، رضا،سجاد و محسن برای خوندن نماز به مسجد رفتند![تصویر: cancan.gif]
و شروع به خواندن نماز کردن
چار(=چهار) هندو در یکی مسجد شدند
بهر(برای) طاعت راکع(رکوع رفتند) و ساجد شدند(سجده کردن)

هر کدوم با نیتی شروع به نماز خوندن کردن! بعضی شاید اهداف پلیدی در سر داشتند![تصویر: hessam4.gif] بعضیاشون می خواستن سر خدا شیره بمالن![تصویر: 47b20s0.gif]
هر یکی، یر نیتی تکبیر کرد

در نماز آمد به مسکینی و درد

............

ادامه نوشته

داستان مرد درشت اندام در مثنوی مولانا!

پوریا که یک شخص درشت اندام و سرزبوندار در وسط یک کوچه باریک یک خار را می کارد!
همچو آن شخص درشت و خوش سخن
در میان راه، نشاند او، خار بن(=بوته خار)

اینجاست که صدای همشهریان در می یاد و همه اعتراض می کنن![تصویر: swear1.gif] همه می گن بکنش........اما پوریا نمی کنه!
ره گذر یانش ملامت گر شدند
بس بگفتند: بکن، آنرا نکند

خار هر روز بزرگتر می شه و لباسهای شهروندان هر روز پاره می شه! و پاهاشون زخم و زیلی می شه!Cry
جامه های خلق بدریدی، ز خار
پای درویشان، بخستی(مجروح شد) زار، زار


ادامه نوشته

چند داستان خنده دار از مثنوی مولانا !

1-در کلاس شطرنج !

استاد شطرنج: این خونه که می بینی عزیزم خونه رخه.[تصویر: bad_boys_20.gif]
شاگرد : خونشو از کجا آورده؟ ارث رسیده بهش یا خریده؟ نکنه وام گرفته؟!
استاد :[تصویر: www_MyEmoticons_com__smokelots.gif]
khandehkhandeh
گفت: در شطرنج ؛ این خانه رخ است
گفت: خانه اش از کجا آمد بدست
خانه را بخرید یا میراث یافت؟
فرخ، آن کس که سوی معنی شتافت


2- در کلاس عربی !
..................
ادامه نوشته