داستان پارمیدا و ادریس در جنگل
پارمیدا خانم
با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود![[تصویر: 2gwb921.gif]](http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif)
ادریس بعد از خوردن یه جوجه کباب توپ،
خوابش برده بود
و با دهان باز، خور خور می کرد!
ماری که از اونجا رد می شد، رفت تو دهن ادریس و از اونجا هم یه سری به شکم ادریس زد ببینه چه خبره! هنوزم جوجه کباب پیدا می شه بخوره یا نه!!!!!
عاقلی(=پارمیدا خانم) بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای(خوابیده=ادریس) می رفت مار
پارمیدا خانم که صحنه رو از دور می دید، سریع برای نجات ادریس رفت....ای هی هی هی(صدای اسب پارمیدا خانم!
) اما نتونست مار رو بگیره!
آن سوار، آن را بدید و می شتافت
تا رماند(=رم دهد) مار را، فرصت نیافت
از آنجا که پارمیدا خانم آدم با عقل و کمالاتیه ، با گرزش شروع کرد به زدن ادریس!![[تصویر: vahidrk.gif]](http://www.pic4ever.com/images/vahidrk.gif)
چون که از عقلش، فراوان، بد(=بود) مدد(یاری)
چند دبوسی(گرز) قوی، بر خفته(خوابیده) زد
ادریس از همه جا بی خبر از خواب ناز پرید و از دست پارمیدا فرار کرد! و به یک درخت سیب رسید![[تصویر: treeswing.gif]](http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif)
برد او را زخم آن دبوس سخت
زو(از او) گریزان(فرار کنان) تا به زیر یک درخت
زیر درخت سیب های پوسیده ریخته بود، پارمیدا خانم، ادریس رو مجبور کرد تا از اونا بخوره؛ بخور اگه نه میزنم ها!!!!!!![[تصویر: meatballs.gif]](http://www.pic4ever.com/images/meatballs.gif)
سیب پوسیده، بسی بد(=بود) ریخته
گفت؛ از این خور، ای به درد آویخته(دردمند)
ادریس می گفت: آخه من چه گناهی کردم؟! چرا قصد جون من کردی؟اگه می خوای منو بکشی، یه دفه منو بکش و خلاصم کن! این کارا چیه که با من می کنی؟
بانگ می زد: کای امیر، آخر چرا؟
قصد من کردی، چه کردم من تو را؟
اینجاست که ادریس که می بینه کاری از دستش برنمی یاد و اینقدر سیب پوسیده خورده که از دهنش داره بیرون می افته! شروع به بد و بی را گفتن می کنه!!!!!!
پارمیدا خانم هم همچنان اونو با گرز می زد و می گفت: بدو و حرف نزن!!!!!!!
هر زمان می گفت او نفرین نو
اوش می زد؛ کاندرین(که اندر این) صحرا بدو!
تا شب همین داستان ادامه داشت! فکر کنین ادریس چی کشیده!
تا بلاخره ادریس بالا آورد و ماره افتاد بیرون!
وقتی ادریس ماره رو دید، به پای پارمیدا خانم افتاد و شروع کرد به تشکر کردن و تعریف کردن از اون!!!!!!!
چون بدید از خود، برون آن مار را
سجده آورد آن نکو کردار را(=پارمیدا خانم)
در اون لحظه تمام درد ها، از تنش بیرون رفت!
سهم آن مار سیاه زشت زفت(چاق)
چون بدید، آن دردها از وی(او) برفت!
حالا مولانا می گه داستان ما با خدا هم همینه، تا به یه مشکلی گیر می کنیم شروع به بد و بی را گفتن به خدا می کنیم.
و اینجاست که مولانا از خدا معذرت می خواد و دعا می کنه:
ای روان پاک، بستوده(=ستایش کرده)، تو را
چند گفتم، ژاژ(چرت و پرت) و بیهوده، تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم، جهل(نادانی) من گفت، آن را مگیر(سرزنش نکن)
منبع: شرح مثنوی کریم زمانی
با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود![[تصویر: 2gwb921.gif]](http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif)
ادریس بعد از خوردن یه جوجه کباب توپ،
خوابش برده بود
و با دهان باز، خور خور می کرد!ماری که از اونجا رد می شد، رفت تو دهن ادریس و از اونجا هم یه سری به شکم ادریس زد ببینه چه خبره! هنوزم جوجه کباب پیدا می شه بخوره یا نه!!!!!
عاقلی(=پارمیدا خانم) بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای(خوابیده=ادریس) می رفت مار
پارمیدا خانم که صحنه رو از دور می دید، سریع برای نجات ادریس رفت....ای هی هی هی(صدای اسب پارمیدا خانم!
) اما نتونست مار رو بگیره!آن سوار، آن را بدید و می شتافت
تا رماند(=رم دهد) مار را، فرصت نیافت
از آنجا که پارمیدا خانم آدم با عقل و کمالاتیه ، با گرزش شروع کرد به زدن ادریس!
![[تصویر: vahidrk.gif]](http://www.pic4ever.com/images/vahidrk.gif)
چون که از عقلش، فراوان، بد(=بود) مدد(یاری)
چند دبوسی(گرز) قوی، بر خفته(خوابیده) زد
ادریس از همه جا بی خبر از خواب ناز پرید و از دست پارمیدا فرار کرد! و به یک درخت سیب رسید
![[تصویر: treeswing.gif]](http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif)
برد او را زخم آن دبوس سخت
زو(از او) گریزان(فرار کنان) تا به زیر یک درخت
زیر درخت سیب های پوسیده ریخته بود، پارمیدا خانم، ادریس رو مجبور کرد تا از اونا بخوره؛ بخور اگه نه میزنم ها!!!!!!
![[تصویر: meatballs.gif]](http://www.pic4ever.com/images/meatballs.gif)
سیب پوسیده، بسی بد(=بود) ریخته
گفت؛ از این خور، ای به درد آویخته(دردمند)
ادریس می گفت: آخه من چه گناهی کردم؟! چرا قصد جون من کردی؟اگه می خوای منو بکشی، یه دفه منو بکش و خلاصم کن! این کارا چیه که با من می کنی؟
بانگ می زد: کای امیر، آخر چرا؟
قصد من کردی، چه کردم من تو را؟
اینجاست که ادریس که می بینه کاری از دستش برنمی یاد و اینقدر سیب پوسیده خورده که از دهنش داره بیرون می افته! شروع به بد و بی را گفتن می کنه!!!!!!
پارمیدا خانم هم همچنان اونو با گرز می زد و می گفت: بدو و حرف نزن!!!!!!!
هر زمان می گفت او نفرین نو
اوش می زد؛ کاندرین(که اندر این) صحرا بدو!
تا شب همین داستان ادامه داشت! فکر کنین ادریس چی کشیده!
تا بلاخره ادریس بالا آورد و ماره افتاد بیرون!
وقتی ادریس ماره رو دید، به پای پارمیدا خانم افتاد و شروع کرد به تشکر کردن و تعریف کردن از اون!!!!!!!
چون بدید از خود، برون آن مار را
سجده آورد آن نکو کردار را(=پارمیدا خانم)
در اون لحظه تمام درد ها، از تنش بیرون رفت!
سهم آن مار سیاه زشت زفت(چاق)
چون بدید، آن دردها از وی(او) برفت!
حالا مولانا می گه داستان ما با خدا هم همینه، تا به یه مشکلی گیر می کنیم شروع به بد و بی را گفتن به خدا می کنیم.
و اینجاست که مولانا از خدا معذرت می خواد و دعا می کنه:
ای روان پاک، بستوده(=ستایش کرده)، تو را
چند گفتم، ژاژ(چرت و پرت) و بیهوده، تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم، جهل(نادانی) من گفت، آن را مگیر(سرزنش نکن)

منبع: شرح مثنوی کریم زمانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:45 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...