داستان امیرعلی و شترش در فنلاند!

امیر علی ما [تصویر: onion028.gif] یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت [تصویر: 141fs743150.gif]
امیر علی با چندا از دوستاش یه برنامه ریختن تا دور دنیا رو با شترهاشون بگردن! y
اونا به صورت کاروانی حرکت کردن و از شهرهای مختلف گذشتن تا به فنلاند رسیدن
تو فنلاند امیر علی اومد، یه سری به بازار موبایل بزنه، ببینه چه خبره، انقدر حواسش پرت گوشی های مختلف شد که یادش رفت شترش رو ببنده، شترش گم شد

اشتری گم کردی و جستیش چست(=چست و چابک=تیز)
چون بیابی، چون ندانی که آن توست؟

امیر علی این ور رفت، اون ور رفت، هیچ اثری از شتر نبود، به همراهاش گفت شما برین به برنامه کنسرت اتریش نمی رسین
[تصویر: 123.gif]
می دوی این سو و آن سو خشک لب
کاروان شد دور و، نزدیک است شب

........

ادامه نوشته

داستان آقا رضا باغبان با هوش

آقا رضا [تصویر: onion021.gif] وقتی به باغ-منزل زیباش رفت، دید که به به! هر دم از این باغ بری می رسد!؛ سه تا مرد اونجا بودن و داشتن میوه های باغ رو می خوردن. اونم کی! یک فقیه و آیت ا...! و یک سید و یک صوفی! واقعا به به! Biggrin
باغبان(=آقا رضا)، چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان،به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و، یک شریف(=سید) و، صوفی ای
هر یکی شوخی(=گستاخ)، بدی لا یوفی ای(=وفا نمی کند=پیمان شکن)

آقا رضا باخودش فکر کرد، من صد دلیل دارم که اینا رو به سزای عملشون برسونم، اما زورم به سه نفر نمی رسه، باید از هم جداشون کنم [تصویر: 49lpmxx.gif]
گفت: با اینها، مرا، صد حجت(=دلیل) است
لیک جمع اند و جماعت قوت(=نیرو=زور) است
برنیایم(=زورم نمی رسه)، یک تنه(یک نفری)، با سه نفر
پس ببرم شان(=ببرم آنها را=جدا کنم....)نخست، از همدگر

اینجا آقا رضا وارد باغ می شه و به روی خودش نمی یاره و میگه: خیلی خوش اومدین، صفا آوردین، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین! [تصویر: onion059.gif].......
ادامه نوشته

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داداش فرزاد که یک شخص مایه داره [تصویر: onion053.gif] ، یه خدمتکار داشت به نام لقمان، که آدم بسیار باکمالات و خوبی بود و همیشه داداش فرزاد با اون مشورت می کرد.
نه که لقمان را که بنده پاک بود؟
روز و شب، در بندگی، چالاک بود؟
زان که، لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود

داداش فرزاد، اونقدر این خدمتکار رو دوست داشت، که هر غذایی که براش می آوردن، اول می گفت: بگین لقمان بیاد، و وقتی لقمان می اومد و شروع به غذا خوردن می کرد و تا وقتی لقمان سیر نمی خورد [تصویر: 91.gif] ، داداش فرزاد شروع به غذا خوردن نمی کرد! و غذایی رو که لقمان نمی خورد اصلا دست نمی زد! و اگر هم می خورد، بی اشتها و با خوشحالی نمی خورد.....
ادامه نوشته

داستان عاشقان هورا خانم!

پدر هورا خانم که یک مرد متشخص، دانا و پولداره. او یه خدمتکار هندی داشت به نام فرج، که از بچه گی بزرگش کرده بود و در حقش پدری کرده بود و فرستاده بودش مدرسه و خلاصه همه چی بهش یاد داده بود و براش کم نذاشته بود.
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته

هورا خانم هم که  همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری

خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن [تصویر: za4.gif]

.......

ادامه نوشته

داستان آقای رضای قاضی و شاهد، دزد شکمو!


یکی بود.یکی نبود. توی یک شهر نه چندان قشنگ! یه مرد فقیر زندگی می کرد به نام شاهد، که خیلی شکمو بود. یه روز توی شیرینی فروشی رفت و کیکای خوشمزه اونجا رو دید و چشاش این جوری شد [تصویر: 129fs4252631.gif]
از اونجا که عشق کیک ها چشش رو کور کرده بود رفت و همش و دزدید و برد و خورد! [تصویر: onion048.gif]
شیرینی فروش که خیلی ناراحت شد و  سریعا به پلیس زنگ زد و پلیس ایران هم که سریعترین پلیس جهانه! [تصویر: t5.gif] شاهد شکمو رو تو چند کوچه اون ور تر دستگیر کرد [تصویر: eghfal.gif] و به زندان انداخت!
بود شخصی مفلسی، بی خان و مان(بی خانمان=شاهد)
مانده در زندان و بند بی امان(=نا گسستنی)
..........

ادامه نوشته

داستان مهدی مارگیر!

مهدی که یک مارگیر حرفه ای بود [تصویر: onion021.gif] یک مار خوشگل را گرفته بود که اونو خیلی دوست می داشت [تصویر: connie_mini_bump.gif]
یک آفتابه دزد احمق، [تصویر: y1.jpg] مار رو دید و ازش خوشش اومد و اون رو دزدید! و پیش خودش فکر می کرد؛ عجب چیز با ارزشی، دزدیدم.
دزدکی، از مارگیری(=مهدی)، مار برد
ز ابلهی، آن را غنیمت، می شمرد

...............

ادامه نوشته

داستان پاییز خانم و عاشق پاییز خانم!

پاییز خانم تو خونه نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود[تصویر: 288.gif]، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری[تصویر: vishenka_27.gif] رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟
آن یکی(پسر عاشق) آمد در یاری(پاییز خانم) بزد
گفت یارش: کیستی، ای معتمد(مورد اعتماد)

پسر عاشق گفت: م م م م منم![تصویر: wubpink.gif]

............

ادامه نوشته