داستان عاشقان هورا خانم!
پدر هورا خانم که یک مرد متشخص،
دانا و پولداره. او یه خدمتکار هندی داشت به نام فرج، که از بچه گی بزرگش
کرده بود و در حقش پدری کرده بود و فرستاده بودش مدرسه و خلاصه همه چی بهش
یاد داده بود و براش کم نذاشته بود.
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته
هورا خانم هم که همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری
خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن![[تصویر: za4.gif]](http://www.pic4ever.com/images/za4.gif)
می رسید از جانب هر مهتری(=بزرگی)
بهر دختر(=هورا خانم)، هر زمانف خواهش گری(=خواستگاری)
اما هورا خانم یکی یکی رو رد می کرد و البته برای هر کدوم دلیل داشت و پدرش هم با نظر اون کاملا موافق بود:
مثلا یکی فقط خوش تیپ بود و هیچی دیگه نداشت! هورا خانم می گفت: خوش تیپی تنها که فایده نداره،بعد چند وقت ممکنه از بین بره! اومدیم و یه اتفاقی براش افتاد و مثلا صورتش زخم و زیلی شد و جاش موند.![[تصویر: onion001.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion001.gif)
حسن صورت هم، ندارد اعتبار
که شود رخ زرد، از یک زخم خار
یکی بچه مایه دار بود و خیلی آدم مغروری بود. هورا خانم گفت: آدمای مثل این زیادن که هیج کاری نکردن و خیلی راحت پول بابا رو استفاده می کنن و پز می دن و حتی باباشونم از کارای زشت پسرش خجالت می کشه!
سهل(=آسان) باشد، نیز مهتر زادگی(بزرگ زاده=بچه مایه دار)
که بود غره(=مغرور)، بمال از سادگی
ای بسا مهتر پسر(=پسر مهتر)، از شور و شر
شد ز فعل زشت خود، ننگ پدر
یکی دیگشون هم دکترا از آکسفورد داشت و اهل هنر هم بود! اما هورا خانم بازم ردش کرد!!
هورا خانم می گفت: درسته که هم استاد دانشگاهه و هم اهل هنره، اما علم و هنرش، آدمش نکرده و بیشتر باعث غرورش شده!
باباش گفت: آفرین دخترم. داستان شیطون هم همینه. علم زیادی داشت. اما وقتی خدا بهش گفت به آدم سجده کن. جز همون خاک چیزی ندید. و گفت: من از آتیشم به خاک سجده کنم!
پر هنر را نیز، اگر چه شد نفیس(=خوب)
کم پرست و عبرتی گیر از بلیس(=شیطان)
علم بودش، چون نبودش عشق دین
او ندید از آدم، الا نقش طین(=خاک)
بلاخره یک پسر خوب با خدا پیدا شد و هورا خانم و پدر و مادش همشون پسندیدن و موافقت اولیه رو آقا داماد گرفت........و بادا بادا مبارک بادا........![[تصویر: Laie_23.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Laie_23.gif)
اینجا بود که زن های فضول همسایه و فامیل شروع به حرفای خاله زنکی کردن و یکی گفت: پسر که آه نداره با ناله سودا کنه. یکی گفت: پسره اصلا خوشتیپ نیست. یکی گفت: کار نداره.
پدر هورا خانم گفت: اینا همش درست می شه! شما به فکر بچه های خودتون باشین! اون چیزی که مهمه خوبی و پاکیشه.پسر از این بهتر تو دنیا پیدا نمی شه.
پس زنان گفتند: او را مال نیست
مهتری و حسن و استقلال نیست
گفت: اینها تابع زهدند و دین
بی زر، او گنجیست، بر روی زمین
این صحبتا به گوش فرج هندی رسید و خیلی زود مریض شد! هر چی دکتر براش آوردن نتونستن خوبش کنن و هیچ دارویی درش اثر نمی کرد.کار دل بود دیگه!
پس غلام خواجه، که اندر خانه بود
گشت بیمار و ضعیف و زار، زود
عقل می گفتی: که رنجش، از دل است
داروی تن، در غم تن، باطل است
پدر هورا خانم به همسرش گفت: شما جای مادرشی. برو ببین این چشه؟!
گفت خاتون(=بانو=مادر هورا خانم) را شبی شوهر که تو
بازپرس، اندر خفا(=تنهایی)، احول او
مادر هورا خانم رفت پیش فرج رفت و شروع کرد به ناز و نوازش پسر و مهربونی کردن بهش و سرشو شونه کرد و باهاش در و دل کرد و بلاخره از زیر زبونش کشید!
پس سرش شانه می کرد آن ستی
با دو صد مهر و دلال و دوستی
آنچنان که مادران مهربان
نرم کردش تا که آمد در بیان
فرج گفت: من بیشتر از اینا از شما انتظار داشتم! چرا هورا خانم رو دادین به یه غریبه!!!!!!![[تصویر: fight.gif]](http://www.pic4ever.com/images/fight.gif)
مادر هورا خانم عصبانی شد، ولی خودشو کنترل کرد و پیش حاج آقا رفت و گفت: می خواستم همون موقه خفش کنم. اینا چیه می گه..........
گفت صبر، اولی بود، خود را گرفت
گفت با خواجه که بشنو این شگفت
حال خود را اینچنین، گفت او مرا
خواستم، کز خشم، بکشم مر ورا(=او را)
پدر هورا خانم گفت: صبر کن فعلا، براش نقشه ای دارم که مهر هورا رو از دلش بیرون کنم! برو بهش بگو: چرا زودتر نگفتی، هورا اصلا مال توئه!!!!!!!.......تماشا کن ببین چی کارش می کنم!
گفت خواجه صبر کن، او را بگو:
که از او، ببریم و بدهیمش به تو
تا به مکر(=حیله=نقشه)، از دلش، بیرون کنم
تو تماشا کن، ببین، من، چون کنم!
مادر هورا اول راضی نمی شد و می گفت نمی تونم همچین دروغی بگم.......پدر گفت: فقط می خوام فکرش راحت بشه و حالش خوب بشه. چون فکرای خوب آدم رو از نظر روحی و جسمی چاق می کنه!..... آخر سر به خاطر اینکه حال پسره خوب بشه راضی شد......
تا خیال و فکر خوش، بر او زند
فکر شیرین، مرد را فربه(چاق) کند
مادر هورا خانم به فرج گفت و فرج هم اول فکر کرد دروغه و گفت: نکنه نقشه باشه؟ و مادر هورا خانم گفت: خیالت راحت باشه!
گه گهی(=گاه گاهی)، می گفت:ای خاتون من
که مبادا، باشد این، افسون و فن؟(=حیله)
لیک خاتون، جزم(=با یقین) می گفتش: که ما
در پی اینیم، فارغ(=راحت) باش ،ها
پدر هورا یک مهمونی ترتیب داد تا خیال فرج رو راحت کنه و اعتمادشو جلب کنه و ضمنا مریضیشم زودتر خوب بشه! و با همه هم هماهنگ کرد و گفت حتما بهش تبریک بگین!!!
خواجه، جمعیت بکرد، او دعوتی
که همی سازم فرج را وصلتی
همه اومدن و به فرج تبریک گفتن و فرج باورش شد که می خواد با هورا خانم ازدواج کنه و دیگه خیالش راحت شد و زود خوب شد!
تا جماعت، مژده می دادند و گال(=فریب)
که ای فرج، مبارک بادت، اتصال
تا یقین شد، مر فرج را این سخن
علت از وی رفت، از بیخ و بن
بعد هم پدر هورا خانم یک بازیگر حرفه ای رو استخدام کرد و اون هم شکلشو شبیه زنا کرد و لباس عروس تنش کرد
و اونو آورد سر سفره عقد با فرج بیچاره نشوند!
خلاصه مراسم عقد و عروسی رو با هم برگزار کردن و آقا داماد و آقا عروس رفتن خونه بخت!![[تصویر: 245.gif]](http://www.pic4ever.com/images/245.gif)
تو خونه که رسیدن. آقا عروس گفت چراغا رو خاموش کرد و شروع به زدن و مشت و مال آقا داماد بیچاره کرد و آقا فرج هم تا صبح کتک خورد و بی هوش نقش زمین شد!!![[تصویر: eghfal.gif]](http://www.pic4ever.com/images/eghfal.gif)
تا به روز، آن هندوک را می فشارد
چون بود، در پیش سگ، انبان(کیسه) آرد؟
صبح که شد خبری از آقا عروس نبود و فرج که به هوش اومده بود از خونه بیرون اومد و هورا خانم رو با مادرش دید که تو حیات بودن و از ترس پا گذاشت به فرار و دیگه هم اون دور و برا پیداش نشد!!!!!!
مولانا می گه خیلی چیزا تو این دنیا هم همین طوره! و اول فکر می کنی خوبه، وقتی امتحانش می کنی می بینی از این بدتر نمی شه و از دور آب می بینی و وقتی نزدیک می ری سرابی بیشتر نیست!
همچنین جمله نعیم(=نعمت ها) این جهان
بس خوشست از دور، پیش از امتحان
می نماید در نظر، از دور آب
چون روی نزدیک، آن باشد سراب
ادامه رازهای داستان رو در شرح مثنوی-کریم زمانی بخونید
مرسی از توجهتون-منتظر نظرات خوب دوستان گل ....
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته
هورا خانم هم که همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری
خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن
![[تصویر: za4.gif]](http://www.pic4ever.com/images/za4.gif)
می رسید از جانب هر مهتری(=بزرگی)
بهر دختر(=هورا خانم)، هر زمانف خواهش گری(=خواستگاری)
اما هورا خانم یکی یکی رو رد می کرد و البته برای هر کدوم دلیل داشت و پدرش هم با نظر اون کاملا موافق بود:
مثلا یکی فقط خوش تیپ بود و هیچی دیگه نداشت! هورا خانم می گفت: خوش تیپی تنها که فایده نداره،بعد چند وقت ممکنه از بین بره! اومدیم و یه اتفاقی براش افتاد و مثلا صورتش زخم و زیلی شد و جاش موند.
![[تصویر: onion001.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion001.gif)
حسن صورت هم، ندارد اعتبار
که شود رخ زرد، از یک زخم خار
یکی بچه مایه دار بود و خیلی آدم مغروری بود. هورا خانم گفت: آدمای مثل این زیادن که هیج کاری نکردن و خیلی راحت پول بابا رو استفاده می کنن و پز می دن و حتی باباشونم از کارای زشت پسرش خجالت می کشه!
سهل(=آسان) باشد، نیز مهتر زادگی(بزرگ زاده=بچه مایه دار)
که بود غره(=مغرور)، بمال از سادگی
ای بسا مهتر پسر(=پسر مهتر)، از شور و شر
شد ز فعل زشت خود، ننگ پدر
یکی دیگشون هم دکترا از آکسفورد داشت و اهل هنر هم بود! اما هورا خانم بازم ردش کرد!!
هورا خانم می گفت: درسته که هم استاد دانشگاهه و هم اهل هنره، اما علم و هنرش، آدمش نکرده و بیشتر باعث غرورش شده!
باباش گفت: آفرین دخترم. داستان شیطون هم همینه. علم زیادی داشت. اما وقتی خدا بهش گفت به آدم سجده کن. جز همون خاک چیزی ندید. و گفت: من از آتیشم به خاک سجده کنم!
پر هنر را نیز، اگر چه شد نفیس(=خوب)
کم پرست و عبرتی گیر از بلیس(=شیطان)
علم بودش، چون نبودش عشق دین
او ندید از آدم، الا نقش طین(=خاک)
بلاخره یک پسر خوب با خدا پیدا شد و هورا خانم و پدر و مادش همشون پسندیدن و موافقت اولیه رو آقا داماد گرفت........و بادا بادا مبارک بادا........
![[تصویر: Laie_23.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Laie_23.gif)
اینجا بود که زن های فضول همسایه و فامیل شروع به حرفای خاله زنکی کردن و یکی گفت: پسر که آه نداره با ناله سودا کنه. یکی گفت: پسره اصلا خوشتیپ نیست. یکی گفت: کار نداره.
پدر هورا خانم گفت: اینا همش درست می شه! شما به فکر بچه های خودتون باشین! اون چیزی که مهمه خوبی و پاکیشه.پسر از این بهتر تو دنیا پیدا نمی شه.
پس زنان گفتند: او را مال نیست
مهتری و حسن و استقلال نیست
گفت: اینها تابع زهدند و دین
بی زر، او گنجیست، بر روی زمین
این صحبتا به گوش فرج هندی رسید و خیلی زود مریض شد! هر چی دکتر براش آوردن نتونستن خوبش کنن و هیچ دارویی درش اثر نمی کرد.کار دل بود دیگه!
پس غلام خواجه، که اندر خانه بود
گشت بیمار و ضعیف و زار، زود
عقل می گفتی: که رنجش، از دل است
داروی تن، در غم تن، باطل است
پدر هورا خانم به همسرش گفت: شما جای مادرشی. برو ببین این چشه؟!
گفت خاتون(=بانو=مادر هورا خانم) را شبی شوهر که تو
بازپرس، اندر خفا(=تنهایی)، احول او
مادر هورا خانم رفت پیش فرج رفت و شروع کرد به ناز و نوازش پسر و مهربونی کردن بهش و سرشو شونه کرد و باهاش در و دل کرد و بلاخره از زیر زبونش کشید!
پس سرش شانه می کرد آن ستی
با دو صد مهر و دلال و دوستی
آنچنان که مادران مهربان
نرم کردش تا که آمد در بیان
فرج گفت: من بیشتر از اینا از شما انتظار داشتم! چرا هورا خانم رو دادین به یه غریبه!!!!!!
![[تصویر: fight.gif]](http://www.pic4ever.com/images/fight.gif)
مادر هورا خانم عصبانی شد، ولی خودشو کنترل کرد و پیش حاج آقا رفت و گفت: می خواستم همون موقه خفش کنم. اینا چیه می گه..........
گفت صبر، اولی بود، خود را گرفت
گفت با خواجه که بشنو این شگفت
حال خود را اینچنین، گفت او مرا
خواستم، کز خشم، بکشم مر ورا(=او را)
پدر هورا خانم گفت: صبر کن فعلا، براش نقشه ای دارم که مهر هورا رو از دلش بیرون کنم! برو بهش بگو: چرا زودتر نگفتی، هورا اصلا مال توئه!!!!!!!.......تماشا کن ببین چی کارش می کنم!
گفت خواجه صبر کن، او را بگو:
که از او، ببریم و بدهیمش به تو
تا به مکر(=حیله=نقشه)، از دلش، بیرون کنم
تو تماشا کن، ببین، من، چون کنم!
مادر هورا اول راضی نمی شد و می گفت نمی تونم همچین دروغی بگم.......پدر گفت: فقط می خوام فکرش راحت بشه و حالش خوب بشه. چون فکرای خوب آدم رو از نظر روحی و جسمی چاق می کنه!..... آخر سر به خاطر اینکه حال پسره خوب بشه راضی شد......
تا خیال و فکر خوش، بر او زند
فکر شیرین، مرد را فربه(چاق) کند
مادر هورا خانم به فرج گفت و فرج هم اول فکر کرد دروغه و گفت: نکنه نقشه باشه؟ و مادر هورا خانم گفت: خیالت راحت باشه!
گه گهی(=گاه گاهی)، می گفت:ای خاتون من
که مبادا، باشد این، افسون و فن؟(=حیله)
لیک خاتون، جزم(=با یقین) می گفتش: که ما
در پی اینیم، فارغ(=راحت) باش ،ها
پدر هورا یک مهمونی ترتیب داد تا خیال فرج رو راحت کنه و اعتمادشو جلب کنه و ضمنا مریضیشم زودتر خوب بشه! و با همه هم هماهنگ کرد و گفت حتما بهش تبریک بگین!!!
خواجه، جمعیت بکرد، او دعوتی
که همی سازم فرج را وصلتی
همه اومدن و به فرج تبریک گفتن و فرج باورش شد که می خواد با هورا خانم ازدواج کنه و دیگه خیالش راحت شد و زود خوب شد!

تا جماعت، مژده می دادند و گال(=فریب)
که ای فرج، مبارک بادت، اتصال
تا یقین شد، مر فرج را این سخن
علت از وی رفت، از بیخ و بن
بعد هم پدر هورا خانم یک بازیگر حرفه ای رو استخدام کرد و اون هم شکلشو شبیه زنا کرد و لباس عروس تنش کرد
و اونو آورد سر سفره عقد با فرج بیچاره نشوند!خلاصه مراسم عقد و عروسی رو با هم برگزار کردن و آقا داماد و آقا عروس رفتن خونه بخت!
![[تصویر: 245.gif]](http://www.pic4ever.com/images/245.gif)
تو خونه که رسیدن. آقا عروس گفت چراغا رو خاموش کرد و شروع به زدن و مشت و مال آقا داماد بیچاره کرد و آقا فرج هم تا صبح کتک خورد و بی هوش نقش زمین شد!!
![[تصویر: eghfal.gif]](http://www.pic4ever.com/images/eghfal.gif)
تا به روز، آن هندوک را می فشارد
چون بود، در پیش سگ، انبان(کیسه) آرد؟
صبح که شد خبری از آقا عروس نبود و فرج که به هوش اومده بود از خونه بیرون اومد و هورا خانم رو با مادرش دید که تو حیات بودن و از ترس پا گذاشت به فرار و دیگه هم اون دور و برا پیداش نشد!!!!!!

مولانا می گه خیلی چیزا تو این دنیا هم همین طوره! و اول فکر می کنی خوبه، وقتی امتحانش می کنی می بینی از این بدتر نمی شه و از دور آب می بینی و وقتی نزدیک می ری سرابی بیشتر نیست!
همچنین جمله نعیم(=نعمت ها) این جهان
بس خوشست از دور، پیش از امتحان
می نماید در نظر، از دور آب
چون روی نزدیک، آن باشد سراب
ادامه رازهای داستان رو در شرح مثنوی-کریم زمانی بخونید
مرسی از توجهتون-منتظر نظرات خوب دوستان گل ....
+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:9 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...