شخصیت یکی از داستان های جذاب مولانا شوید!!!!!!!!

دوستان گلم، حقیقتا دیگه فرصت گذاشتن داستان جدید رو ندارم

امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و خرم و شاد و موفق باشین

همه تون رو دوست دارم

از این که به من انرژی دادین تا این داستانهای خوب مولانا و نظامی رو بازنویسی کنم ممنونم

از همه تون تشکر می کنم

این وبلاگ به صورت یک خاطره باقی می مونه

Just enjoy it!

فقط کافیه چند تا جمله از طریق ایمیل بفرستید یا توی نظرات سایت برام بنویسید:

1- اسم کوچیکتون رو وارد کنید. (یا یه اسم دلخواه)

2- چند تا از ویژگی های مثبت تون رو بنویسید.(اختیاری)

3- چند تا از ویژگی های منفی تون رو بنویسید.(اختیاری)

4- چند تا از چیزایی که دوست دارین رو بنویسید.

5- چند تا از چیزهایی که ازش بدتون می یاد رو بنویسید.

اون وقت یکی از داستانهای مثنوی رو انتخاب می کنم و شما رو به شهر قصه های ناب مولانا می برم!!!

بخونید و لذت ببرید!

فهرست شراب آلوده


داستان آقا مجید قاضی و زن ملا نصرالدین! (به سفارش خود آقا مجید گل که برام کامنت خصوصی گذاشت)_جدید*

داستان معاویه و شیطان

داستان امیرحسین و شاهد مریض

قرار لیلی با مجنون

داستان امیرعلی و شترش در فنلاند

داستان آقا رضا، باغبان باهوش

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داستان عاشقان هورا خانم!

داستان آفا رضا قاضی و شاهد دزد شکمو در مثنوی!

بقیه فهرست در ادامه مطلب........
ادامه نوشته

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس - گنبد زرد نظامی شراب آلوده به سفارش تواب خانم

بهرام پادشاه ایران بعد از اینکه به تخت نشست دستور داد هفت قصر زیبا با هفت رنگ  سبز و سفید و سیاه و سرخ و زرد و آبی و قهوه ای  بسازه تا هر روز هفته به یکی از قصرها بره و از هفت دختر زیبای شاهان هفت کشور خواستگاری کرد و هر کدوم از هفت قصر رو به یکی از هفت شاهزاده داد تا توش زندگی کنه و برای هر کدوم هفت کلفت و هفت نوکر و هفت دربون برای هفت درش گذاشت.

خلاصه بگذریم از این هشل هفت، هفت پیکر نظامی گنجوی!

روز هفتم نه! روز هفتادم هم نه! روز هفصدم هم نه!مرض هشل هفت گرفتم! روز دوم یعنی یکشنبه بهرام تاج زریننش رو برداشت و جام زرینش رو به دست گرفت و رفت به قصر زرد  تا با عروس چینی نازش شامپاین زرد بخوره!.......

ادامه نوشته

داستان آقا مجید قاضی و زن ملا نصرالدین! (به سفارش خود آقا مجید گل که برام کامنت خصوصی گذاشت)

یکی  بود، یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود!

یه ملانصرالدینی بود که خیلی فقیر بود  تنها داراییش زبون دو متریش بود  و حیله های عجیب و غریب که تو سرش بود!

و البته و صد البته یه زن خوشکل که تو شهر لنگه نداشت!

ملا که فقر بهش خیلی فشار آورده بود

باز شروع کرد به فکرای شیطانی کردن. به زنش گفت: می بینی که وضع خرابه. آه در بساط نداریم. برو یه شکاری بزن! تا شیرشو بدوشیم!

چون سلاحت هست، رو صیدی بگیر

تا بدوشانیم، از صید تو شیر

قوس ابرو، تیر غمزه، دام کید

بهر چه دادت خدا؟ از بهر صید!

کام بنما و، کن او را تلخ کام

کی خورد دانه، چو شد در حبس، دام!

خدا برای چی بهت ابروی کمونی داده؟ برای چی اون چشای خوشکل و نگاه آتشین رو داده؟ برای اینکه ملت رو خر کنی و سوارشون بشی!

ناز کن براش و یه خودی بهش نشون بده و عاشقش کن، بعدش داغ این عشق رو به دلش بذار!

ادامه نوشته

قرار لیلی با مجنون

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود؛
یه بار لیلی با مجنون قرار گذاشت نزدیکای سحر، بیان همدیگرو ببینن....[تصویر: Laie_15.gif]
یه وقتی قرار گذاشتن که هیچ کس مزاحمشون نشه
مجنون اومد سرقرار و منتظر لیلی شد...[تصویر: wubpink.gif]
یه مدت صبر کرد...
لیلی نیومد
دوسم داره ...دوسم نداره..... [تصویر: vishenka_27.gif]
مجنون خیلی خوابش می یومد
اما نمی خواست بخوابه
اما بلاخره خواب کار خودشو کرد...[تصویر: 23dors.gif]
ادامه نوشته

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داداش فرزاد که یک شخص مایه داره [تصویر: onion053.gif] ، یه خدمتکار داشت به نام لقمان، که آدم بسیار باکمالات و خوبی بود و همیشه داداش فرزاد با اون مشورت می کرد.
نه که لقمان را که بنده پاک بود؟
روز و شب، در بندگی، چالاک بود؟
زان که، لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود

داداش فرزاد، اونقدر این خدمتکار رو دوست داشت، که هر غذایی که براش می آوردن، اول می گفت: بگین لقمان بیاد، و وقتی لقمان می اومد و شروع به غذا خوردن می کرد و تا وقتی لقمان سیر نمی خورد [تصویر: 91.gif] ، داداش فرزاد شروع به غذا خوردن نمی کرد! و غذایی رو که لقمان نمی خورد اصلا دست نمی زد! و اگر هم می خورد، بی اشتها و با خوشحالی نمی خورد.....
ادامه نوشته

داستان عاشقان هورا خانم!

پدر هورا خانم که یک مرد متشخص، دانا و پولداره. او یه خدمتکار هندی داشت به نام فرج، که از بچه گی بزرگش کرده بود و در حقش پدری کرده بود و فرستاده بودش مدرسه و خلاصه همه چی بهش یاد داده بود و براش کم نذاشته بود.
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته

هورا خانم هم که  همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری

خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن [تصویر: za4.gif]

.......

ادامه نوشته

داستان پاییز خانم و عاشق پاییز خانم!

پاییز خانم تو خونه نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود[تصویر: 288.gif]، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری[تصویر: vishenka_27.gif] رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟
آن یکی(پسر عاشق) آمد در یاری(پاییز خانم) بزد
گفت یارش: کیستی، ای معتمد(مورد اعتماد)

پسر عاشق گفت: م م م م منم![تصویر: wubpink.gif]

............

ادامه نوشته

داستان عاشق شدن پوریا و خانم دکتر سها

سلطان پوریا در سال 2015 ! زندگی می کرد.
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود[تصویر: onion053.gif]
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین

یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار

توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل[تصویر: 15_9_171.gif] رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه

..........

ادامه نوشته

زلف پریشان عشق ورزی

آیا عشق ورزی به خود در نظر عارفان ما امری پسندیده است یا خیر؟ و آیا اساسا می توان عاشق خود شد؟ این مطلبی است که می خواهیم کمی با هم صحبت کنیم. لطفا مرا از نظرات مهتابی و روشن خود مرا بی نصیب نگذارید متشکرم.

ادامه نوشته