داستان آقا مجید قاضی و زن ملا نصرالدین! (به سفارش خود آقا مجید گل که برام کامنت خصوصی گذاشت)
یه ملانصرالدینی بود که خیلی فقیر بود
تنها داراییش زبون دو متریش بود
و حیله های عجیب و غریب که تو سرش بود!
و البته و صد البته یه زن خوشکل
که تو شهر لنگه نداشت!
ملا که فقر بهش خیلی فشار آورده بود 
باز شروع کرد به فکرای شیطانی کردن.
به زنش گفت: می بینی که وضع خرابه. آه در بساط نداریم. برو یه شکاری بزن! تا شیرشو بدوشیم!
چون سلاحت هست، رو صیدی بگیر
تا بدوشانیم، از صید تو شیر
قوس ابرو، تیر غمزه، دام کید
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صید!
کام بنما و، کن او را تلخ کام
کی خورد دانه، چو شد در حبس، دام!
خدا برای چی بهت ابروی کمونی داده؟ برای چی اون چشای خوشکل و نگاه آتشین رو داده؟ برای اینکه ملت رو خر کنی و سوارشون بشی!
ناز کن براش و یه خودی بهش نشون بده و عاشقش کن، بعدش داغ این عشق رو به دلش بذار!
خلاصه خانم خوشکل قصه ما خودشو درست کرد، ابرو کمون ، چشم عسلی! لپ قرمزی رفت سراغ آقا مجید قاضی
که یکی از پولدارترین افراد شهر بود.
شد زن او ، نزد قاضی در گله
که مرا افغان(=ناله، آه)، ز شوی(=شوهر) ده دله(=هوسباز)
رفت پیش قاضی مجید و شروع کرد از شوهر هوسبازش بد گفتن و دل قاضی مجید رو بردن
آقا مجید که یک دل نه صد دل عاشق شده بود گفت: اینجا شلوغه و نمی تونم به کار تو برسم، بعد کارم بیا خونه، سر قرصت بشینیم به اموراتت رسیدگی کنم!
گفت: اندر محکمه است این غلغله
من نتانم(=نتوانم) فهم کردن این گله
گر به خلوت آیی، ای سرو سهی(=خوش اندام)
از ستمکاری شو، شرحم دهی
خانم خشکله گفت: خونه تو همه جور آدمی رفت و اومد می کنه، شلوغ پلوغه.هر روز آدامای ناجور میان اونجا. نمی ذارن راحت با هم صحبت کنیم! هر لحظه ممکنه یکی در بزنه.
قاضی مجید گفت: پس چی کار کنیم جیگر!
- خونه کنیزتون خالیه اگه قدم رنجه فرمایید!
امشب شوهرم نیست و برای گفتگو جای مناسبیه!اگر امکان داره بیا اونجا.
خلاصه هر چی می تونس مخش رو زد و قاضی مجید رو جادوش کرد. همین طور صحبت می
کرد و شکری بود که از لبش می ریخت!
قاضی مجید هم چشاش رو برق عشق گرفته بود و حرفای شیرین دختر کورش کرده بود!
از خدا خواسته قبول کرد.
گفت: قاضی، ای صنم(=زیبا رخسار) ، معمول چیست؟
گفت: خانه این کنیزک بس تهی است
خصم در ده(=روستا) رفت و حارس(نگهبان) نیز نیست
بهر خلوت، سخت نیکو مسکنی است
امشب ار(=اگر) امکان بود آنجا بیا
کار شب بی سمعه(=کسی که گوش بایستد) و بی ریا!
جمله جاسوسان ز خمر خواب(=شراب خواب)، مست
زنگی شب(غلام سیاه شب) جمله(=همگی) را گردن زدست(یعنی همه خوابند و مرده به حساب می آیند!)
خواند بر قاضی، فسونهای عجیب
آن شکر لب، و آن مه شیرین فریب
ببین اینجا مولانا چی می گه اقا مجید! من که از خود بی خود شدم. چه کرده این مولانا! الکی نیست که میگن
چو راز می طلبی در میان مستان رو
که راز را ، سر سرمست بی حیا گوید
اگر همین یه نکته رو از سر سرمست بی حیای مولانا یاد بگیریم زندگی مون عوض می شه و قدرتمند می شیم و گول هیچ کس رو نمی خوریم. اونم گول خوردنی به قدمت تاریخ بشریت! از زمان حضرت آدم!
چند با آدم، بلیس افسانه کرد؟
چون حوا گفتش بخور، آنگاه خورد!
اولین خون، در جهان ظلم و داد
از کف قابیل، بهر زن فتاد!
شیطان چقدر تلاش کرد که حضرت آدم (س) از اون گندم بهشتی بخوره، نخورد! همین که حوا بهش گفت: بخور، خورد!
اولین خون بشریت توی دعوا بر سر زن ریخته شد! جلل خالق! وقتی که قابیل هابیل رو کشت!
و زن حضرت نوح
و زن حضرت لوط
و هزاران زن خشکل و خوش اندام دیگه!.......
داستان های حیله های زنان تمومی نداره، برگردیم به داستان قاضی مجید؛ که شب رفت خونه خانم خشکله!
زنه میز شام رو چید و دو تا شمع شاعرانه گذاشت سرسفره. لباس شبشو پوشید و با یه شیشه شامپاین
اومد سر سفره!
به قاضی گفت: ما شراب نخورده مستیم!
مکر زن پایان ندارد، رفت شب
قاضی زیرک(=آقا مجید) سوی زن بهر دب(=همبستر شدن)
زن دو شمع و نقل، مجلس راست کرد
گفت ما مستیم بی این آب خورد
اینجا بود که ملانصرالدین با هماهنگی قبلی وارد خونه شد! مجید که دنبال یه راه فرار می گشت یه صندوق پیدا کرد و رفت توش.
ملا به زنش گفت: من چی ازت دریغ کردم که دائما پیش این و اون از من شکایت می کنی و را به را به من فحش می دی؟ هی می گی شوهرم فقیره، بی غیرته. چه کنم که یکیش تقصیر توی هوسبازه و اون یکیش داده خدا! من چی دارم غیر این صندوق خالی! که مردم بهم تهمت می زنن و می گن پر از طلاست. بس صندوق خوشکلیه مردم فکر میکنن توش سکه و طلاست! مثل آدمای خشکل و باکلاس، که با اون ظاهر جذاب آدم رو فریب می دن!
همین فردا صبح می رم وسط بازار آتیشش می زنم!
زن گفت: نکن اینکارو ما همین یه صندوقو که بیشتر نداریم. هی قسمش داد فایده نداشت!
اندر آن دم جوحی(=ملا نصرالدین) آمد، در بزد
جست قاضی(=مجید) مهربی(=گریزگاهی) تا در خزد
غیر صندوقی ندید او خلوتی
رفت در صندوق؛ از خوف آن فتی
اندر آمد جوحی و گفت: ای حریف
ای وبالم در ربیع(=بهار) و در خریف(=پاییز)
من چه دارم که فدات نیست آن؟
که زمن فریاد داری هر زمان؟
............
من چه دارم غیر آن صندوق، کان(که آن)
هست مایه تهمت و پایه گمان؟
صورت صندوق بس زیباست، لیک(=ولی)
از عروض(کالاهای قیمتی) و سیم زر، خالی است نیک
چون تن زراق(پر زرق و برق) خوب و با وقار
اندر آن سله(=سبد) نیابی غیر مار
فردا صبح یه حمال خبر کرد که صندوق رو ببره و وسط شهر آتیش بزنه!
خودش هم با فاصله 100 متر باهاش می رفت.
مجید هی داد می زد: حمال! ، حمال!
حمال
با خودش فکر کرد: این صدا از کجاست؟ هی به چپ و راستش نگاه می کرد! نکنه
به من وحی داره می شه؟ جن و پری منو می خواد؟ یا شیطونه؟
آخر سر فهمید که صدا از صندوق می یاد! گفت: کیه تو صندوق؟
گفت: حرف نباشه برو به معاون قاضی بگو بیاد این صندوق رو بخره!
- چرا نمی یای بیرون؟
- اگه ملا ببینه منو می کشه!
خلاصه حمال به یکی وسط راه گفت بره معاون رو خبر کنه.
معاون اومد گفت: چند می دی این صندوق رو ملا؟
- 1000 سکه طلا!
- از خدا شرم کن ملا! قیمت صندوق معلومه!
-باشه! تو داخل صندوق رو ببین! اگه راضی بودی 1000 تا بده خیرشو ببینی!
-نه بابا همین سربسته قبوله، بگیر 1000 تا رو.
اینجوری بود که ملا و زنش بارشون رو بستن و خرج یکسالشون رو از آقا مجید قاضی گرفتند!
بگذریم از رازهای زیادی که مولانا وسط داستان می گه، گاهی به بهونه صندوق، گاهی به بهون سربسته بودن و و و......
و ختم می کنیم به یک بیت جذاب از همین داستان:هست فتنه غمزه(ناز و کرشمه)، غماز(=فتنه انگیز) زنان
لیک صد تو شود(= صد برابر شود) ز آواز زنان
ادامه داستان و رازهای مولانا را در شرح مثنوی- کریم زمانی جلد 6 بخونید
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...