شب بود. معاویه [تصویر: 4hba7gi.gif] از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....
در خبر آمد که معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه

دم دمای صبح بود، یه نفر اومد و صداش زد و خواست بیدارش کنه، همین که چشمش رو باز کردف دید طرف غیبش زده!
ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد

با خودش گفت: همه درای قصر بسته است. کی به خودش جرات داده که بیاد تو و من و بیدار کنه؟ Smiley Yell
گفت اندر قصر، کس را ره نبود
کیست کاین(که این) گستاخی و جرات نمود