داستان معاویه و شیطان
شب بود. معاویه
از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....
در خبر آمد که معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه
دم دمای صبح بود، یه نفر اومد و صداش زد و خواست بیدارش کنه، همین که چشمش رو باز کردف دید طرف غیبش زده!
ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد
با خودش گفت: همه درای قصر بسته است. کی به خودش جرات داده که بیاد تو و من و بیدار کنه؟
گفت اندر قصر، کس را ره نبود
کیست کاین(که این) گستاخی و جرات نمود
ادامه نوشته
از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....در خبر آمد که معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه
دم دمای صبح بود، یه نفر اومد و صداش زد و خواست بیدارش کنه، همین که چشمش رو باز کردف دید طرف غیبش زده!
ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد
با خودش گفت: همه درای قصر بسته است. کی به خودش جرات داده که بیاد تو و من و بیدار کنه؟

گفت اندر قصر، کس را ره نبود
کیست کاین(که این) گستاخی و جرات نمود
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:54 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...