داستان عاشق شدن پوریا و خانم دکتر سها
سلطان پوریا در سال 2015 ! زندگی می کرد.
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود![[تصویر: onion053.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion053.gif)
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین
یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار
توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل
رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه
خلاصه همون جا دختر رو خواستگاری کرد و .........بادا بادا مبارک بادا........![[تصویر: connie_24.gif]](http://www.pic4ever.com/images/connie_24.gif)
مرغ جانش، در قفس چون می طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
اما هنوز تازه به هم رسیدن، دختره مریض شد!!!!!!!!!
چون خرید او را، و برخوردار شد
آن کنیزک، از قضا(=اتفاقا)، بیمار شد
پادشاه، همه دکترای معروف جهان رو از همه جا آورد.و بهشون گفت: اگه این بمیره من هم مردم.
پس جون هر دو ما دست شماست.
شه، طبیبان(دکترها) جمع کرد از چپ و راست
گفت: جان هر دو در دست شماست
همه دکترا گفتند ما مدرکمون رو از اکسفورد! و هاروارد گرفتیم!!!!!!
ما مثل مسیح مرده رو زنده می کنیم!
هر یکی از ما، مسیح عالمی است
هر الم(درد) را در کف ما مرهمی(=دوایی)است
اما نگفتند: اگه خدا بخواد ما درمانش می کنیم، پس خدا بهشون نشون داد که ناتوانن و اگه خدا نخواد نمی تونن.
گر خدا خواهد، نگفتند از بطر(=غرور)
پس خدا بنمودشان، عجز(=ناتوانی) بشر
هر چی درمان کردند، دختر مریض تر شد!
هر چه کردند از علاج(=درمان) و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت، ناروا
سلطان پوریا که از دکترا قطع امید کرد و با چشمای پر از اشک و پای برهنه به سمت مسجد دوید
شه، چو عجز، آن حکیمان را بدید
پا برهنهف جانب(=سمت) مسجد دوید
پوریا رفت توی محراب و شروع به گریه کردن کرد، محراب از اشک خیس شد
رفت در مسجد، سوی محراب شد
سجده گاه از اشک شاه،پر آب شد
وقتی از حالت گریه و زاری و بی خودی دراومد، شروع کرد به دعا کردن:خدایا وقتی تو می دونی، من چی بگم؟
کای کمینه(کمترین)، بخششت ملک جهان
من چه گویم؟ چون تو می دانی، نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر، ما غلط کردیم راه
ولی مگه خودت نگفتی که:با وجود اینکه من می دونم چی می خوای، ولی شما هم زود خواسته ها رو به من بگین
لیک گفتی: گر چه می دانم سرت(=رازت)
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
در بین گریه پوریا خوابش برد و تو خواب پیر دانایی رو دید
در میان گریه، خوابش در ربود
دید در خواب او، که پیری رو نمود
پیر دانا گفت:سر کیسه رو شل کن پوریا که حاجتت روا شد! فردا خانم دکتر سها رو می فرستیم پیشت!
گفت: ای شه! حاجاتت رواست
گر غریبی(=سها) آیدت، فردا، ز ماست
سلطان پوریا فردا صبح منتظر دکتر سها بود.وقتی دیدش واقعا ایمان آورد که سها خانم شخص با فهم و کمالاتیه.
بود اندر منظره(=ایوان قصر) شه، منتظر
تا ببیند، آنچه بنمودند سر(در نهان=در خواب)
دید شخصی، فاضلی ، پر مایه ای(=سها خانم)
آفتابی در میان سایه ای
خلاصه دکتر سها رفت پیش دختر مریض و از گریه و زاریش فهمید که مریضیش روحیه نه جسمی و پدر عشق بسوزه!
دید از زاریش، کو(که او) زار دل است
تن، خوش است و، او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری، چو بیماری دل
هر چه گویم عشق را، شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل(خجالت زده)گردم، از آن
عقل، در شرحش، چون خر در گل،بخفت
شرح عشق و عاشقی هم، عشق گفت
من چه گویم، یک رگم، هوشیار نیست
شرح آن یاری، که او را یار نیست
ادامه شعرهای زیبای مولانا رو در مثنوی بخونین
خلاصه خانم دکتر سها آروم آروم از زیر زبونش کشید؛ شهرت کجاست؟ فامیلات کی اند؟دوستات کیند؟.........
نرم نرمک، گفت: شهر تو کجاست؟
که علاج اهل هر شهری، جداست
کم کم، دختر به حرف اومد و برای سها خانم قصه زندگیش رو تعریف کرد و سها خانم حواسش جمع بود که ببینه کی حالتش تغییر می کنه و قلبش تند تر می زنه
سوی قصه گفتنش، می داد، گوش
سوی نبض و جستنش می داد، هوش
قصه های زیادی از شهرهایی که رفته بود گفت و حالتش هیچ تغییری نکرد تا حرف به سمرقند و طلافروشی که در اونجا زندگی می کرد، رسید و قلب دختر شروع به تند زدن کرد و صورتش قرمز و زرد شد
نبض، جست و روی ،سرخ و زرد شد
کز(که از)سمرقندیه زرگر(=طلافروش)، حرف شد
دکتر سها گفت: دردت رو فهمیدم و درمانت می کنم
گفت: دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت(رهاییت)،سحرها، خواهم نمود
سها خانم به سلطان پوریا گفت که باید طلافروش رو از سمرقند بیاری![[تصویر: onion001.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion001.gif)
پوریا قبول کرد و دنبالش فرستاد و به سربازان گفت:بهش بگین هر چی پول می خواد،مشکلی نیست![[تصویر: onion048.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion048.gif)
وقتی طلافروش رو آوردن، سها خانم گفت که این دختر را باید بدی به این طلافروش! تا حالش خوب بشه!
سلطان پوریا هم قبول کرد و دختر رو به طلافروش بخشید و شش ماه با هم عشق بازی کردند و کامرانی کردند!![[تصویر: Vishenka_04.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Vishenka_04.gif)
مدت شش ماه می راندند، کام
تا به صحت(=سلامتی) آمد آن دختر، تمام
بعد از اون دکتر سها یه شربتی درست کرد و به خورد طلافروش داد که باعث شد طلافروش مریض بشه و جلوی دختر حالش بد شد
بعد از آن، از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر، می گداخت
در اثر مریضی، طلافروش از تیپ و قیافه افتاد و مهرش از دل دختر حوس ران کم کم رفت!
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد
مولانا می گه عشق هایی که "فقط" به خاطر خوشگلی طرفه، اصلا عشق نیست و و آخر سر باعث ننگ می شه
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود، عاقبت ننگی شود
طلافروش از مریضی به حال مرگ افتاد و آه ناله می کرد؛ من همون آهویی هستم که من رو به خاطر مشکی که از نافم می گیرند کشتند، منو به خاطر خودم نخواستند
گفت: من آن، آهوم کز ناف من
ریخت آن صیاد، خون صاف من
این حرف رو زد و مرد و دخترک از بیماری و بعد هم از عشق طلافروش خلاص شد!
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز رنج و عشق،پاک
مولانا می گه: عشق کسانی که یه روز می میرن هیچ فایده ای نداره! چون بلاخره باید ازش دل بکنی!
زانکه(=از آنجا که) عشق مردگان، پاینده نیست
زانکه مرده، سوی ما آینده نیست
مولانا می گه:عشق خداوند رو انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشق او بزرگ شدند و نامشون ماندگار شد
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا(قدرت و سلطنت)
و می گه: نگین ما رو برای این عشق ها نساختند و ما به اون مقام نمی رسیم.باخدای مهربون و کریم کارها آسون می شه.
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
ببخشید اگه طولانی شد.موسیقی آخر فیلم رو بزنید. مرسی![[تصویر: 178.gif]](http://www.pic4ever.com/images/178.gif)
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود
![[تصویر: onion053.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion053.gif)
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین
یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار
توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل
رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه
خلاصه همون جا دختر رو خواستگاری کرد و .........بادا بادا مبارک بادا........
![[تصویر: connie_24.gif]](http://www.pic4ever.com/images/connie_24.gif)
مرغ جانش، در قفس چون می طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
اما هنوز تازه به هم رسیدن، دختره مریض شد!!!!!!!!!
چون خرید او را، و برخوردار شد
آن کنیزک، از قضا(=اتفاقا)، بیمار شد
پادشاه، همه دکترای معروف جهان رو از همه جا آورد.و بهشون گفت: اگه این بمیره من هم مردم.
پس جون هر دو ما دست شماست.شه، طبیبان(دکترها) جمع کرد از چپ و راست
گفت: جان هر دو در دست شماست
همه دکترا گفتند ما مدرکمون رو از اکسفورد! و هاروارد گرفتیم!!!!!!
ما مثل مسیح مرده رو زنده می کنیم!هر یکی از ما، مسیح عالمی است
هر الم(درد) را در کف ما مرهمی(=دوایی)است
اما نگفتند: اگه خدا بخواد ما درمانش می کنیم، پس خدا بهشون نشون داد که ناتوانن و اگه خدا نخواد نمی تونن.
گر خدا خواهد، نگفتند از بطر(=غرور)
پس خدا بنمودشان، عجز(=ناتوانی) بشر
هر چی درمان کردند، دختر مریض تر شد!
هر چه کردند از علاج(=درمان) و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت، ناروا
سلطان پوریا که از دکترا قطع امید کرد و با چشمای پر از اشک و پای برهنه به سمت مسجد دوید
شه، چو عجز، آن حکیمان را بدید
پا برهنهف جانب(=سمت) مسجد دوید
پوریا رفت توی محراب و شروع به گریه کردن کرد، محراب از اشک خیس شد
رفت در مسجد، سوی محراب شد
سجده گاه از اشک شاه،پر آب شد
وقتی از حالت گریه و زاری و بی خودی دراومد، شروع کرد به دعا کردن:خدایا وقتی تو می دونی، من چی بگم؟
کای کمینه(کمترین)، بخششت ملک جهان
من چه گویم؟ چون تو می دانی، نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر، ما غلط کردیم راه
ولی مگه خودت نگفتی که:با وجود اینکه من می دونم چی می خوای، ولی شما هم زود خواسته ها رو به من بگین

لیک گفتی: گر چه می دانم سرت(=رازت)
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
در بین گریه پوریا خوابش برد و تو خواب پیر دانایی رو دید
در میان گریه، خوابش در ربود
دید در خواب او، که پیری رو نمود
پیر دانا گفت:سر کیسه رو شل کن پوریا که حاجتت روا شد! فردا خانم دکتر سها رو می فرستیم پیشت!
گفت: ای شه! حاجاتت رواست
گر غریبی(=سها) آیدت، فردا، ز ماست
سلطان پوریا فردا صبح منتظر دکتر سها بود.وقتی دیدش واقعا ایمان آورد که سها خانم شخص با فهم و کمالاتیه.
بود اندر منظره(=ایوان قصر) شه، منتظر
تا ببیند، آنچه بنمودند سر(در نهان=در خواب)
دید شخصی، فاضلی ، پر مایه ای(=سها خانم)
آفتابی در میان سایه ای
خلاصه دکتر سها رفت پیش دختر مریض و از گریه و زاریش فهمید که مریضیش روحیه نه جسمی و پدر عشق بسوزه!
دید از زاریش، کو(که او) زار دل است
تن، خوش است و، او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری، چو بیماری دل
هر چه گویم عشق را، شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل(خجالت زده)گردم، از آن
عقل، در شرحش، چون خر در گل،بخفت
شرح عشق و عاشقی هم، عشق گفت
من چه گویم، یک رگم، هوشیار نیست
شرح آن یاری، که او را یار نیست
ادامه شعرهای زیبای مولانا رو در مثنوی بخونین
خلاصه خانم دکتر سها آروم آروم از زیر زبونش کشید؛ شهرت کجاست؟ فامیلات کی اند؟دوستات کیند؟.........
نرم نرمک، گفت: شهر تو کجاست؟
که علاج اهل هر شهری، جداست
کم کم، دختر به حرف اومد و برای سها خانم قصه زندگیش رو تعریف کرد و سها خانم حواسش جمع بود که ببینه کی حالتش تغییر می کنه و قلبش تند تر می زنه
سوی قصه گفتنش، می داد، گوش
سوی نبض و جستنش می داد، هوش
قصه های زیادی از شهرهایی که رفته بود گفت و حالتش هیچ تغییری نکرد تا حرف به سمرقند و طلافروشی که در اونجا زندگی می کرد، رسید و قلب دختر شروع به تند زدن کرد و صورتش قرمز و زرد شد
نبض، جست و روی ،سرخ و زرد شد
کز(که از)سمرقندیه زرگر(=طلافروش)، حرف شد
دکتر سها گفت: دردت رو فهمیدم و درمانت می کنم
گفت: دانستم که رنجت چیست، زود
در خلاصت(رهاییت)،سحرها، خواهم نمود
سها خانم به سلطان پوریا گفت که باید طلافروش رو از سمرقند بیاری
![[تصویر: onion001.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion001.gif)
پوریا قبول کرد و دنبالش فرستاد و به سربازان گفت:بهش بگین هر چی پول می خواد،مشکلی نیست
![[تصویر: onion048.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion048.gif)
وقتی طلافروش رو آوردن، سها خانم گفت که این دختر را باید بدی به این طلافروش! تا حالش خوب بشه!
سلطان پوریا هم قبول کرد و دختر رو به طلافروش بخشید و شش ماه با هم عشق بازی کردند و کامرانی کردند!
![[تصویر: Vishenka_04.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Vishenka_04.gif)
مدت شش ماه می راندند، کام
تا به صحت(=سلامتی) آمد آن دختر، تمام
بعد از اون دکتر سها یه شربتی درست کرد و به خورد طلافروش داد که باعث شد طلافروش مریض بشه و جلوی دختر حالش بد شد
بعد از آن، از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر، می گداخت
در اثر مریضی، طلافروش از تیپ و قیافه افتاد و مهرش از دل دختر حوس ران کم کم رفت!
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد
مولانا می گه عشق هایی که "فقط" به خاطر خوشگلی طرفه، اصلا عشق نیست و و آخر سر باعث ننگ می شه
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود، عاقبت ننگی شود
طلافروش از مریضی به حال مرگ افتاد و آه ناله می کرد؛ من همون آهویی هستم که من رو به خاطر مشکی که از نافم می گیرند کشتند، منو به خاطر خودم نخواستند
گفت: من آن، آهوم کز ناف من
ریخت آن صیاد، خون صاف من
این حرف رو زد و مرد و دخترک از بیماری و بعد هم از عشق طلافروش خلاص شد!
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز رنج و عشق،پاک
مولانا می گه: عشق کسانی که یه روز می میرن هیچ فایده ای نداره! چون بلاخره باید ازش دل بکنی!
زانکه(=از آنجا که) عشق مردگان، پاینده نیست
زانکه مرده، سوی ما آینده نیست
مولانا می گه:عشق خداوند رو انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشق او بزرگ شدند و نامشون ماندگار شد
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا(قدرت و سلطنت)
و می گه: نگین ما رو برای این عشق ها نساختند و ما به اون مقام نمی رسیم.باخدای مهربون و کریم کارها آسون می شه.
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
ببخشید اگه طولانی شد.موسیقی آخر فیلم رو بزنید. مرسی
![[تصویر: 178.gif]](http://www.pic4ever.com/images/178.gif)
ادامه رازهای داستان رو در شرح مثنوی-کریم زمانی بخونید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:32 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...