داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش
داداش فرزاد که یک شخص مایه داره
، یه خدمتکار داشت به نام لقمان، که آدم بسیار باکمالات و خوبی بود و همیشه داداش فرزاد با اون مشورت می کرد.
نه که لقمان را که بنده پاک بود؟
روز و شب، در بندگی، چالاک بود؟
زان که، لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود
داداش فرزاد، اونقدر این خدمتکار رو
دوست داشت، که هر غذایی که براش می آوردن، اول می گفت: بگین لقمان بیاد، و
وقتی لقمان می اومد و شروع به غذا خوردن می کرد و تا وقتی لقمان سیر نمی
خورد
،
داداش فرزاد شروع به غذا خوردن نمی کرد! و غذایی رو که لقمان نمی خورد اصلا
دست نمی زد! و اگر هم می خورد، بی اشتها و با خوشحالی نمی خورد.
هر طعامی، کاوریدندی به وی
کس سوی لقمان، فرستادی ز پی
تا که لقمان، دست سوی وی برد
قاصدا(عمدا)، تا که لقمان پس خورده ش خورد
سور او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی، کان(که آن) نخوردی، ریختی
ور بخوردی، بی دلو بی اشتها
این بود پیوندی بی منتها
یه روز برای داداش فرزاد خربزه
آوردن، داداش فرزاد گفت: برو لقمان رو بگو بیاد. وقتی لقمان اومد و فرزاد یک قاش
براش برید، لقمان با لذت شروع به خوردن خربزه کرد، انگار داره، عسل می
خوره! از بس قشنگ می خورد، فرزاد قاش دوم رو هم بهش داد و هیمن جوری سوم و
چهارم و..........تا قاش هفدهم!
چون برید و داد او را یک برین(=قاش)
همچو شکر خوردش و چون انگبین(=عسل)
از خوشی که خورد، داد او را دوم
تا رسید، آن کرج ها(=قاش) تا هفدهم
یه قاش باقی مونده بود، داداش فرزاد گفت: اینو من خودم می خورم، تا ببینم چقدر شیرینه که اینقدر با اشتها می خوری!!
ماند کرجی، گفت: این را من خورم
تا چه شیرین خربزه است، این بنگرم
داداش فرزاد، تا خربزه رو تو دهنش گذاشت، از تلخیش، انگار دهنش آتیش گرفت و دادو فریادش بلند شد!!! ![[تصویر: bc4.gif]](http://www.pic4ever.com/images/bc4.gif)
چون بخورد، از تلیخیش آتش فروخت
هم زبان کرد آبله، هم حلق سوخت
یک ساعتی حال داداش فرزاد بد بود ،
و وقتی خوب شد، به لقمان گفت: چه جوری آخه این زهر ماری رو خوردی؟ تو مگه
صبر عیوب داری که اینا رو تحمل کردی؟ چرا به فکر خودت نیستی و با خودت
دشمنی؟ چرا لااقل کلک نزدی و یه جوری دو درش نکردی؟ مثلا می گفتی کار
دارم، بعدا می خورم.
ساعتی بی خود، شد از تلخی آن
بعد از آن، گفتش که ای جان جهان؛
نوش، چون کردی، چندین زهر را؟
لطف چون انگاشتی، این قهر را؟
این چه صبر است؟ این صبوری از چه رو است؟
یا مگر پیش این تو، این جانت عدو است؟
چون نیاوردی، به حیلت حجتی؟
که مرا عذری است، بس کن ساعتی
لقمان گفت: من این قدر از دست تو
غذاهای خوشمزه خوردم، و اینقدر بهم لطف کرده که شرمندت هستم، خجالت کشیدم
که اون خربزه تلخ رو نخورم؛ من اون همه چیزای خوشمزه ازت خوردم، حالا به
خاطر یه خربزه تلخ،ازت گله کنم!....خاک بر سر من اگه این کار رو بکنم! ![[تصویر: onion001.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion001.gif)
گفت: من از دست نعمت بخش تو
خورده ام، چندان که از شرمم، دو تو(=کمر خمیده)
شرمم آمد که یکی تلخ از کفت
من ننوشم، ای تو صاحب معرفت(=فرزاد)
گر ز یک تلخی، کنم فریاد و داد
خاک صد ره، بر سر اجزام باد
حالا مولانا می گه این داستان
خیلی از ماست که خدا از بچه گی تا الان این همه نعمت بهمون داده، تا یه
سختی کوچیک می بینیم، داد و هوارمون بلنده........
و می گه چیزی که می تونه کاری کنه که آدم تلخی ها و مشکلات رو احساس نکنه محبت و عشقه که واقعا معجزه می کنه....
از محبت، تلخ ها شیرین شود
از محبت، مس ها، زرین شود
از محبت، درد ها(=ناخالصی ها) صافی شود
از محبت درد ها شافی شود
از محبت، مرده زنده می کنند
از محبت، شاه بنده می کنند
اینم آهنگ آخر فیلم .......... کلیک کنید
ادامه رازهای داستان رو در شرح مثنوی-کریم زمانی بخونید.
منتظر نظرات دوستان گل در مورد داستان......
ممنون از توجهتون ![[تصویر: dancegirl2.gif]](http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif)
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...