قرار لیلی با مجنون
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود؛
یه بار لیلی با مجنون قرار گذاشت نزدیکای سحر، بیان همدیگرو ببینن....
![[تصویر: Laie_15.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Laie_15.gif)
یه وقتی قرار گذاشتن که هیچ کس مزاحمشون نشه
مجنون اومد سرقرار و منتظر لیلی شد...
![[تصویر: wubpink.gif]](http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif)
یه مدت صبر کرد...
لیلی نیومد
دوسم داره ...دوسم نداره.....
![[تصویر: vishenka_27.gif]](http://www.pic4ever.com/images/vishenka_27.gif)
مجنون خیلی خوابش می یومد
اما نمی خواست بخوابه
اما بلاخره خواب کار خودشو کرد...
![[تصویر: 23dors.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23dors.gif)
لیلی اومد و دید مجنون خواب 70 پادشاه که هیچی، خواب 700 تا پادشاه رو داره می بینه!
لیلی خیلی ناراحت شد

یه چند تا گردو از تو جیبش درآورد و گذاشت تو جیب مجنون و رفت...
![[تصویر: onion076.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion076.gif)
فردا صبح مجنون بیدار شد و دید اثری از لیلی نیست، فقط چندتا گردو تو جیبشه
فهمید که کار لیلی بوده
اما منظورشو نفهمید...
![[تصویر: 23emu.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23emu.gif)
شدیدا فکرشو مشغول کرده بود و ناراحت بود...
![[تصویر: onion030.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion030.gif)
تا اینکه یه بزرگی ازش پرسید چی شده؟
چرا اینقد گرفته ای مجنون خان؟
مجنون سفره دلشو باز کرد...
گفت می دونی منظورش چی بوده؟
-نه!
منظورش این بوده که: تو اگه عاشق بودی، هیچ وقت خوابت نمی برد، تو عاشق نیستی! برو همون گردو بازیتو بکن!
حالا خدا یه قراری با ما گذاشته، گفته: هر روز صبح بیا یه بوس بده به من...

اگه من نرم سرم قرار، باید برم گردو بازی بکنم

با تشکر فراوان از دوستان مهربون
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:40 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...