داستان پاییز خانم و عاشق پاییز خانم!
پاییز خانم تو خونه نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود
، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری
رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟
آن یکی(پسر عاشق) آمد در یاری(پاییز خانم) بزد
، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری
رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟گفت یارش: کیستی، ای معتمد(مورد اعتماد)
پسر عاشق گفت: م م م م منم!
![[تصویر: wubpink.gif]](http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif)
پاییز خانم: برو هنوز تو وقت ازدواجت نرسیده! برو هر وقت بزرگ شدی بیا!!!!!
آدم ناپخته ای مثل تو، باید هنوز حالا حالاها باید درد دوری رو تحمل کنه تا پخته بشه و دو رو نباشه!گفت: من. گفتش: برو، هنگام نیست!
بر چنین خوانی(سفره ای)، مقام خام(بی تجربه) نیست!
خام را جز آتش هجر و فراق(دوری)
کی پزد؟ کی وا رهاند از نفاق؟(دو رویی)
عاشق بدبخت در حالی که جلوی اشکاشو گرفته بود که مردم نبینند
به خونه رفت و تا صبح فردا گریه می کرد و اشک می ریخت
پسر برای اینکه از این فضا مدتی دور بشه، برای کار یک سالی به عسلویه رفت تا شاید پاییز خانم رو از یاد ببره. اما شبی نبود که برای پاییز خانم گریه نکنه و با گریه خوابش نبره
![[تصویر: 243s1dt.gif]](http://www.pic4ever.com/images/243s1dt.gif)
خلاصه مرد عاشق سختی ها کشید و سوخت و ساخت تا یک سالش تموم شد و با کوله باری از تجربه به خونه برگشت
.............و تو شهرش داشت قدم می زد و فکر می کرد که یه دفه خودش رو روبروی خونه پاییز خانم دید!
پخته شد، آن سوخته، پس بازگشت
باز، گرد(=دور و بر) خانه انباز(=یار=پاییز خانم) گشت
عاشق با ترس و لرز و خیلی آروم و محترمانه زنگ رو یک بار فشار داد و خیلی مواظب بود که حرف نامربوطی نزنه.
حلقه زد بر در، به صد ترس و ادب
تا بنجهد(=نجهد=نپرد)، لفظی ز لب
پاییز خانم مشغول کارای شخصیش بود
که صدای زنگ رو شنید...........پاییز خانم: کیه؟
عاشق: پشت در هم خودتی،خانمی!
![[تصویر: 34efamg.gif]](http://www.pic4ever.com/images/34efamg.gif)
بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی، ای دلستان(=دلبر)
پاییز خانم گفت: حالا که منی، بیا تو! چون دو تا من، هم زمان نمیشه دو جا باشن!!!!
گفت: اکنون چون منی، ای من، اندر آ(=بیا تو)
نیست گنجانی(گنجایش) دو من در ،دو سرا
ادامه داستان هم که معلومه: بادا بادا مبارک بادا........ایشالا مبارک بادا........
مولانا در این داستان می گه: عشق واقعی اون عشقیه که به خاطر خود آدم نباشه.........یعنی عشقی که به قول دکت الهی قمشه ای، طرف نگه: این "به درد من" می خوره! و طرف یه درد بی درمونی داره که می خواد اونو دوا کنه!
منتظر نظرات خوب دوستان در مورد داستان............
مرسی
منبع: شرح مثنوی-کریم زمانی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:50 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...