بهرام پادشاه ایران بعد از اینکه به تخت نشست دستور داد هفت قصر زیبا با هفت رنگ  سبز و سفید و سیاه و سرخ و زرد و آبی و قهوه ای  بسازه تا هر روز هفته به یکی از قصرها بره و از هفت دختر زیبای شاهان هفت کشور خواستگاری کرد و هر کدوم از هفت قصر رو به یکی از هفت شاهزاده داد تا توش زندگی کنه و برای هر کدوم هفت کلفت و هفت نوکر و هفت دربون برای هفت درش گذاشت.

خلاصه بگذریم از این هشل هفت، هفت پیکر نظامی گنجوی!

روز هفتم نه! روز هفتادم هم نه! روز هفصدم هم نه!مرض هشل هفت گرفتم! روز دوم یعنی یکشنبه بهرام تاج زریننش رو برداشت و جام زرینش رو به دست گرفت و رفت به قصر زرد  تا با عروس چینی نازش شامپاین زرد بخوره!

شب که شد بهرام از عروس چینی نشکنش خواست که  یه داستانی بگه، یه سازی بزنه یا یه آوازی بخونه. عروس  چنگش رو آورد و با شعر شروع به خوندن داستان تواب خانم به شعر کرد:

چون شب آمد نه شب که حجله ناز

 پرده عاشقان خلوت ساز

شه بدان شمع شکر افشان(=عروس) گفت

 تا کند لعل بر طبرزد(=انگشتر) جفت

خواست تا سازد از غنا(=موسیقی) سازی

 در چنان گنبدی، خوش آوازی

در شهری از شهرهای  عراق  یک فرمانروا داشت که از همه نظر صاحب کمالات بود:

گفت شهری ز شهرهای عراق

داشت شاهی ز شهریاران طاق(=سر)

آفتابی به عالم افروزی

خوب، چون نوبهار نوروزی

اما این شهریار یه مشکل اساسی داشت و اون این بود که تنها بود  و هر زنی که می گرفت یه هفته بعد مجبور می شد طلاقش بده: چرا؟ چون همه زنا ازش چیزایی می خواستن که در حد توانش نبود:

هریکی تا به هفته، کم و بیش

 پای بیرون نهادی از حد خویش

 سر برافراختی به خاتونی

خواستی گنجهای قارونی

هر چی شهریار تلاش  می کرد که این زنها رو نگهداره و براه بیاره نمی تونست. این وسط یه پیر زن حسود بود که خدمتکار شهریار بود و رابطه زنا رو با شاه بهم میزد و  پولهایی هم بین پیرزن و مردان مشکوکی ردبدل می شد که معلوم نبود چیه!

فصل بهار بود و یه سری مهمون برای پادشاه اومد که دخترای دم بخت بینشون زیاد بودن...یکی از یکی خوشکلتر

هریکی از چهره، عالم افروزی

 مهر سازی و مهربان سوزی

یکی از فامیلای شیطونشون  به نام شاهد! به شهریار گفت بیا یواشکی از پشت پنجره  یه نگاهی به اینا بنداز، خدا رو چه دیدی شاید سر و سامون گرفتی رفتی پی کارت. ما هم از دستت راحت شدیم.

خلاصه میون این دخترا یه دختر خوشکل زرد رو  بود که چشم شهریار رو گرفت: دختر که چه عرض کنم یه فرشته که مثل ستاره سحری نورافشانی میکرد و خنده شیرینی داشت، خلاصه خوشکل و جگر بود و دل و با خودش می برد و خیلی ناز و خیلی دلبر بود(آهنگ کی بود این؟):

در میانه کنیزکی چو پری(=تواب خانم)

برده نور از ستاره سحری

سفته گوشی(=گوش سوراخ شده) چو در ناسفته(=گوهر سوراخ نشده)

 در فروشش، بها به جان گفته

لب چو مرجان ولیک للبند

تلخ پاسخ و لیک شیرین خند

چون شکر ریز، خنده بگشاید

 خاک تا سالها شکر خاید

گرچه خوانش نواله(=بخشنده) شکرست

 خلق را زو نواله جگرست

خلاصه شهریار یه نگاهی شاهد کرد و گفت نظرت در مورد اون چیه؟

شاهد گفت: این که می بینی تواب خانمه. همه کمالات و جمالات رو داره جز یک چیز. و اون اینکه  دوست نداره با هیچ مردی باشه. از خیر این یکی بگذر که مقطوع انسل از دنیا می ری.

خواجه چین (=شاهد)،گشاده کرد زبان

 گفت کین نوشبخش نوش لبان

 جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست

کارزو خواه را ندارد دوست

هرچه باید ز دلبری و جمال

 همه دارد چنانکه بینی حال

شهریار به دخترای خوشکل دیگه نگا کرد و رو کرد به شاهد و گفت: من همینو می خوام شاهد گفت : انتخاب با خودته.

شاه در هرکه دید ازان پریان

 نامدش رغبتی چو مشتریان

جز پریچهره آن کنیز نخست

 در دلش هیچ نقش مهر نرست

خلاصه رفتن خواستگاریشو و بعدم عقد و عروسی و بادا بادا مبارک بادا و بزن و برقص و الی آخر.......

تواب خانم که دیگه از کدبانویی و هنرهای فراوان که از انگشتش می ریزه کم نذاشت و خونه رو مثل دسته گل کرد. حتی پیرزن اومد و می خواست رابط شون و با شهریار به هم بزنه اما تواب خانم چنان جیغی سرش کشید که پیرزنه دمشو گذاشت رو کولشو در رفت اما....

وان پری رو، به زیر پرده شاه

خدمت اهل پرده داشت نگاه

جز در خفت و خیز، کان دربست

هیچ خدمت، رها نکرد از دست

خانه‌داری و اعتماد سرای

 یک‌یک آورد مشفقانه به جای

و حسابی تو دل شهریار جا شده بود. یه شب که داشتن با هم حرف می زدن و گل می گفتن و گل می شنفتن. آتش عشق بالا گرفت. شهریار تواب خانم رو تو بغلش گرفت و بهش گفت: ازت یه درخواست دارم، راستشو به من میگی؟

تا شبی، فرصت آنچنان افتاد

کاتشی در دو مهربان افتاد

پای شه در کنار آن دلبند

 در خزیده میان خز و پرند(لباس ابریشم)

شاه چون گرم گشت از آتش تیز

 گفت با آن گل، گلاب انگیز

 کاری، رطب(=خرما) دانه رسیده من

 دیده جان و جان دیده من

از تو یک نکته می‌کنم درخواست

 کانچه پرسم مرا بگوئی راست

تواب خانم گفت: باشه

شهریار شروع کرد به تعریف یک داستان؛ سلمان با بلقیس نشته بودن تو قصر. بلقیس خانم رو کرد به سلیمان و گفت: چه جوریه که من و تو هر دو تا سالم و سرپاییم، این بچه مون اینجوری دست و پاش کجه؟

سلیمان که پیامبر خدا بود این مسئله رو به جبرئیل گفت. جبرئیل هم از خدا پرسید و خلاصه خدا گفت: کاری نداره. یه حرف راست تو بگو یکی بلقیس خانم بگه بچه درست می شه!

سلیمان به بلقیس گفت: تا حالا از روی هوس خاطرخواه کسی جز من شدی؟

بلقیس گفت: معلومه که نه! خوش خنده تر و خوش اخلاق تر و مهربون تر از تو کجا پیدا کنم.

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور

 زانکه روشنتری ز چشمه نور

بچه تا اینو شنید دستاش درست شد و گفت: مامان جون دستت درست!

 بلقیس پرسید: هیچ وقت شده که چشمت به مال کسی باشه سلیمان جون؟

سلیمان گفت: خدا رو شکر از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خدا بهم داده.اما با همه این چیزا وقتی کسی می یاد به دیدنم. یواشکی نگا به دستش می کنم ببینم چی برام هدیه آورده!

پسره گفت: بابا توپ و بیار فوتبال بازی کنیم می خوام پوز لیونل مسی رو بزنم!

گفت پیغمبر خدای پرست

کانچه کس را نبود ما را هست

ملک و مال خزینه شاهی

 همه دارم ز ماه تا ماهی

 با چنین نعمتی فراخ و تمام

 هرکه آید به نزد من به سلام

 سوی دستش کنم نهفته نگاه

 تا چه آرد مرا به تحفه، ز راه

 طفل کاین قصه گفته آمد راست

 پای بگشاد و از زمین برخاست

شهریار ادامه داد: حالا مهربونم بگو ببینم تو چرا اینقدر با من سردی؟ نه به اون مهربونیات نه به این سردیات؟

تواب خانم گفت: تو خانواده ما یه چیز به تجربه ثابت شده. و اونم اینه که هر دختری که ازدواج می کنه به محض اینکه بچه دار شد سر زایمان می میره ! چه جوری می شه دل به مرگ داد عزیزم؟

بازگو ای ز مهربانان فرد

 کز چه معنی، شدست مهر تو سرد

 من گرفتم که می‌خورم جگری

 در تو از دور می‌کنم نظری

 تو بدین خوبی و پری‌چهری

 خو چرا کرده‌ای به بد مهری

سرو نازنده پیش چشمه آب

 به هنر، از راستی ندید جواب

 گفت در نسل ناستوده ما

هست یک خصلت آزموده ما

 کز زنان، هر که دل به مرد سپرد

 چون زه(=وقت) زادن رسید زاد و بمرد

مرد، چون هر زنی که از ما زاد

دل، چگونه به مرگ شاید داد

شهریار هم که مونده بود چی بگه قبول کردو هیچی نگفت.

پیرزن مکار که از این قضیه با خبر شد. گفت حالا نوبت منه که یه حالی ببرم! یه گوشه کناری شهریار رو گیر آورد و گفت: دوات پیش منه! یه پولی هم به جیب زد و راه حل رو به شهریار گفت...

شب شهریار با یه زن دیگه اومد خونه تواب خانم. با هم گل می گفتن و گل می شنفتن و دل می گرفتن و غلوه می دادن و با هم بازی می کردم و چه فیلم هایی که در نیاوردن. اما در عین حال شهریار حواسش بود که اینا همش فیلمه و هیچی از عشقش نسبت به تواب خانم کم نشد؛

با شه(=شهریار) از چابکی و دمسازی

صد معلق زدی به هر بازی

 وقت بازی در آن، فکندی شست

 وقت حاجت، بدین کشیدی دست

 ناز با آن نمود و با این خفت

جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

 رغبت آمد ز رشک آن خفتن

در ناسفته(=تواب) را به در سفتن

 گرچه از راه رشک داده شاه

گرد غیرت نشست بر رخ ماه

از ره و رسم بندگی نگذشت

 یک سر موی از آنچه بود نگشت

تواب خانم هیچی نگفت و صبر کرد و در یه موقعیت مناسب که با شهریار تنها شدن بهش گفت: این چه فیلمی بود باز؟ راستشو بگو! صبح با من مهربونی، شب با اون؟

گرچه هر روز کان(که او) گشاید کام

اولش صبح باشد، آخر شام

 تو که روز ترا، زوال مباد

شب تو جز شب وصال مباد

 صبح‌وارم چو دادی اول، نوش

 از چه گشتی چو شام، سرکه فروش

خواهش می کنم بگو به من تا از پیشت نرفتم. اگر بگی به خدا قسم می خورم که هر چی می خوای یهت بدم.

خبرم ده! که بی‌خبر شده‌ام

 تا نپرم! که تیز پر شده‌ام

به خدا و به جان تو سوگند

که ازین قفل، اگر گشائی بند

 قفل گنج گهر بیندازم

پا به افتاد(=دام) شاه در سازم

شهریار از اونجا که به سوگندش اعتماد داشت اصل ماجرا رو بهش گفت: آرزوی وصالت منو کشته. آخه چرا با این کارات منو آتیش می زنی و دلم رو می سوزونی؟ اینجوریه که دست به دامن پیرزن و حیله هاش می شم....

کارزوی تو بر فروخت مرا

 آتشی درفکند و سوخت مرا

سخت شد دردم از شکیبائی

وز تنم دور شد توانائی

 تا همان پیرزن، دوا بشناخت

 پیرزن وارم، از دوا بنواخت

همین جور شهریار سفره دلش رو باز کرد و تواب هم گوش می کرد. چون تواب، شهریار رو عاشق دید شهریار رو در بفل گرفت و گوهر وجودیش و رو کرد و اونا به وصال هم رسیدند......

چند ازین داستان طبع نواز

 گفت و آن نازنین شنید به ناز

 چون چنان دید ترک توسن خوی

 راه دادش به سرو سوسن بوی

 بلبلی بر سریر غنچه نشست

 غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

نه تنها تواب خانم نمرد، بلکه زرد روییش هم از بین رفت و  اونا سالها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

بهرام که این داستان  و از عروس چینی شنید بقلش گرفت و با هم خوابیدند؛

شه چو این داستان شنید تمام

در کنارش گرفت و خفت به کام

ممنون از توجهتون


منبع: هفت پیکر نظامی گنجوی