داستان امیرعلی و شترش در فنلاند!
امیر علی ما
یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت
امیر علی با چندا از دوستاش یه برنامه ریختن تا دور دنیا رو با شترهاشون بگردن!
اونا به صورت کاروانی حرکت کردن و از شهرهای مختلف گذشتن تا به فنلاند رسیدن
تو فنلاند امیر علی اومد، یه سری به بازار موبایل بزنه، ببینه چه خبره، انقدر حواسش پرت گوشی های مختلف شد که یادش رفت شترش رو ببنده، شترش گم شد
اشتری گم کردی و جستیش چست(=چست و چابک=تیز)
چون بیابی، چون ندانی که آن توست؟
امیر علی این ور رفت، اون ور رفت، هیچ اثری از شتر نبود، به همراهاش گفت شما برین به برنامه کنسرت اتریش نمی رسین
![[تصویر: 123.gif]](http://www.pic4ever.com/images/123.gif)
می دوی این سو و آن سو خشک لب
کاروان شد دور و، نزدیک است شب
خلاصه، کاروان رفت و امیر علی تنها موند
تا شترش رو پیدا کنه
تو دشتا و جنگلا دنبال شترش می گشت، هر کی رو می دید بهش می گفت: یه شتر ندیدین از این ورا رد شه؟ صبح از دستم فرار کرده
هر کسی شترم رو پیدا کنه، مژدگانی خوب بهش می دم
رخت(=لباس) مانده، بر زمین، در راه خوف
تو پی اشتر، دوان گشته به طوف
که ای مسلمانان! که دیده است اشتری
جسته بیرون بامداد(=صبح)، از آخری
هر که برگوید نشان از اشترم
مژدگانی می دهم، چندین درم(=درهم)
هر کسی یه چیزی می گفت:
یکی می گفت: شتر کیلو چنده؟ تو فنلاند که شتر پیدا نمی شه اسکول!
یکی به مسخره می گفت: یه شتر دیدم داش می رفت اون طرف
قرمز نبود شترت؟
یکی می گفت: شترت گوشش بریده نبود؟
یکی دیگه می گفت: پالانش گل گلی نبود؟
- شترت یه چشم نبود؟
- شترت کچل بود و هیچی مو نداشت نه؟
که اشتری دیدم می رفت، آن طرف
اشتری سرخی، به سوی آن علف
آن یکی گوید: بریده گوش بود
آن یکی گوید: جلش(=پارچه=پالان) منقوش بود
آن یکی گوید: شتر یک چشم بود
وان دگر گوید: ز گر(=کچلی)، بی پشم بود
هر کسی برای این که مژدگانی بگیره، یه چیزی می گفت
از برای مژدگانی صد نشان
از گزافه(=چرت و پرت)، هر خسی کرده بیان
مولانا می گه زندگی ما پر از این آدماس، هر کسی خودش همه چیز دون می دون و می خواد ما رو به شمت خوشبختی راهنمایی کنه، و همه می گن من شما رو به خدا نزدیک می کنم
همچنان که، هر کسی، در معرفت
می کند توصیف آن، غیبی صفت(=خدا)
فیلسوفه، یه چیزی می گه، آخونده یه چیز دیگه
یکی دیگه می گه، ول کن اینا رو، اینا چیزی نمی فهمن
اون یکی حرفای قشنگ زیاد یاد داره، و از این راه نون می خوره
فلسفی، از نوع دیگر کرده شرح
باحثی(=منبری=آخوند)گفت، او را کرده، جرح(=جراحی=نقد)
وان دگر، در هر دو طعنه می زند
وان دگر از زرق(=ریا)، جانی می کند
هر کدومشون تلاش می کنن تا بگن ما حقیم، اما مولانا می گه فکر نکن، هیچ کدوم حق نیستن
ولی باز مولانا میگه باز بین صحبتاشون حرف حق هم پیدا می شه
اگه پیدا نشه،کسی اصلا حرفشون رو باور نمی کنه
مثل این که سکه مسی رو بیان روکش طلا کنن و به آدم بفروشن...
هر یک از ره، این نشان ها، زآن(=به خاطر آن) دهند
تا گمان آید(=فکر کنی)که آنها، زان ده(=روستای حقیقت) اند
این حقیقت دان، نه حق اند این همه
نه به کلی، گمرهانند(=گمراهند) این همه
زآنکه بی حق، باطلی ناید(نمی آید) پدید
قلب را ابله(=نادان) به بوی زر(=طلا) خرید
...
حالا ادامه داستان
امیر علی همچنان دنبال شتر بود و احساس می کرد همه دارن بهش دروغ می گن و مسخرش می کنن![[تصویر: 23emu.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23emu.gif)
حتی یه نر تو راه بهش رسید و گفت: شترت گم شده؟ منم یه شتر داشتم که گمش کردم
و انگار حسودیش می شد که امیر علی شتر گم کرده
و می خواست صاحب شتر اون بشه!
اون به امیر علی گفت: بله هر کی پیداش کنه، پول خوبی بهش می دم!
که بلی، من هم، شتر گم کرده ام
هر که یابد، مژدگانی او دهم
تا در اشتر با تو همکاری کند
بهر طمع اشتر، این بازی کند
امیر علی هر چی می گفت: اون تکرار می کرد!
مثلا می گفت: نه شتر من قرمز نبود موهاش
اونم می گفت: شتر منم قرمز نبود!
امیر علی می گفت: شتر من کچل نبود
اونم می گفت: شتر منم کچل نبود!
اما کسایی بودن که واقعا نشونی درست رو می دادن
امیر علی خیلی خوشحال می شد، اونقدر که می خواست بال در بیاره....
یه دفه چشماش برق می زد و دست و پاهاش انرژی می گرفت![[تصویر: bb8.gif]](http://www.pic4ever.com/images/bb8.gif)
انگار همه دنیا رو بهش دادن
چون نشان راست، گویند و شبیه
پس یقین گردد، تو را لا ریب فیه(=در آن شکی نیست)
آن شفای جان رنجورت(=مریضت) شود
رنگ روی(=صورت) و صحت(=سلامتی) و زورت شود
چشم تو روشن شود، پایت دوان
جسم تو جان گردد و جانت روان
اما اون شخص که دنبال شتر نبود، هیچ تغییری درش احساس نمی شد
ولی امیر علی وقتی این شادی بهش دست می داد می گفت: تو راهنمای منی، برو، من هر چی بگی گوش می کنم و هر جا بری می یام...
خلاصه، مولانا می گه: فرق آدمایی که فقط یه چیزایی رو خوندن و از بر کردن و برای دیگران می گن، با کسایی که واقعا دنبال حقیقت اند و می فهمن چی کار می کنن اینه.
اما داستان امیر علی اینجا تموم نشد و امیر علی انقدر گشت و گشت که بلاخره شترش رو توی باغ وحشی در فنلاند به همراه یک خانم شتر دیگه پیدا کرد
و اینجوری بود که فیلم ما هم مثل همه فیلمای ایرانی به خیر خوشی تموم شد.
ممنون از توجهتون
![[تصویر: dancegirl2.gif]](http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif)
منبع: شرح مثنوی معنوی- کریم زمانی
یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت
امیر علی با چندا از دوستاش یه برنامه ریختن تا دور دنیا رو با شترهاشون بگردن!

اونا به صورت کاروانی حرکت کردن و از شهرهای مختلف گذشتن تا به فنلاند رسیدن
تو فنلاند امیر علی اومد، یه سری به بازار موبایل بزنه، ببینه چه خبره، انقدر حواسش پرت گوشی های مختلف شد که یادش رفت شترش رو ببنده، شترش گم شد
اشتری گم کردی و جستیش چست(=چست و چابک=تیز)
چون بیابی، چون ندانی که آن توست؟
امیر علی این ور رفت، اون ور رفت، هیچ اثری از شتر نبود، به همراهاش گفت شما برین به برنامه کنسرت اتریش نمی رسین
![[تصویر: 123.gif]](http://www.pic4ever.com/images/123.gif)
می دوی این سو و آن سو خشک لب
کاروان شد دور و، نزدیک است شب
خلاصه، کاروان رفت و امیر علی تنها موند
تا شترش رو پیدا کنهتو دشتا و جنگلا دنبال شترش می گشت، هر کی رو می دید بهش می گفت: یه شتر ندیدین از این ورا رد شه؟ صبح از دستم فرار کرده
هر کسی شترم رو پیدا کنه، مژدگانی خوب بهش می دم

رخت(=لباس) مانده، بر زمین، در راه خوف
تو پی اشتر، دوان گشته به طوف
که ای مسلمانان! که دیده است اشتری
جسته بیرون بامداد(=صبح)، از آخری
هر که برگوید نشان از اشترم
مژدگانی می دهم، چندین درم(=درهم)
هر کسی یه چیزی می گفت:
یکی می گفت: شتر کیلو چنده؟ تو فنلاند که شتر پیدا نمی شه اسکول!
یکی به مسخره می گفت: یه شتر دیدم داش می رفت اون طرف
قرمز نبود شترت؟یکی می گفت: شترت گوشش بریده نبود؟
یکی دیگه می گفت: پالانش گل گلی نبود؟
- شترت یه چشم نبود؟
- شترت کچل بود و هیچی مو نداشت نه؟

که اشتری دیدم می رفت، آن طرف
اشتری سرخی، به سوی آن علف
آن یکی گوید: بریده گوش بود
آن یکی گوید: جلش(=پارچه=پالان) منقوش بود
آن یکی گوید: شتر یک چشم بود
وان دگر گوید: ز گر(=کچلی)، بی پشم بود
هر کسی برای این که مژدگانی بگیره، یه چیزی می گفت
از برای مژدگانی صد نشان
از گزافه(=چرت و پرت)، هر خسی کرده بیان
مولانا می گه زندگی ما پر از این آدماس، هر کسی خودش همه چیز دون می دون و می خواد ما رو به شمت خوشبختی راهنمایی کنه، و همه می گن من شما رو به خدا نزدیک می کنم
همچنان که، هر کسی، در معرفت
می کند توصیف آن، غیبی صفت(=خدا)
فیلسوفه، یه چیزی می گه، آخونده یه چیز دیگه
یکی دیگه می گه، ول کن اینا رو، اینا چیزی نمی فهمن
اون یکی حرفای قشنگ زیاد یاد داره، و از این راه نون می خوره
فلسفی، از نوع دیگر کرده شرح
باحثی(=منبری=آخوند)گفت، او را کرده، جرح(=جراحی=نقد)
وان دگر، در هر دو طعنه می زند
وان دگر از زرق(=ریا)، جانی می کند
هر کدومشون تلاش می کنن تا بگن ما حقیم، اما مولانا می گه فکر نکن، هیچ کدوم حق نیستن
ولی باز مولانا میگه باز بین صحبتاشون حرف حق هم پیدا می شه
اگه پیدا نشه،کسی اصلا حرفشون رو باور نمی کنه
مثل این که سکه مسی رو بیان روکش طلا کنن و به آدم بفروشن...
هر یک از ره، این نشان ها، زآن(=به خاطر آن) دهند
تا گمان آید(=فکر کنی)که آنها، زان ده(=روستای حقیقت) اند
این حقیقت دان، نه حق اند این همه
نه به کلی، گمرهانند(=گمراهند) این همه
زآنکه بی حق، باطلی ناید(نمی آید) پدید
قلب را ابله(=نادان) به بوی زر(=طلا) خرید
...
حالا ادامه داستان
امیر علی همچنان دنبال شتر بود و احساس می کرد همه دارن بهش دروغ می گن و مسخرش می کنن
![[تصویر: 23emu.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23emu.gif)
حتی یه نر تو راه بهش رسید و گفت: شترت گم شده؟ منم یه شتر داشتم که گمش کردم

و انگار حسودیش می شد که امیر علی شتر گم کرده
و می خواست صاحب شتر اون بشه!
اون به امیر علی گفت: بله هر کی پیداش کنه، پول خوبی بهش می دم!
که بلی، من هم، شتر گم کرده ام
هر که یابد، مژدگانی او دهم
تا در اشتر با تو همکاری کند
بهر طمع اشتر، این بازی کند
امیر علی هر چی می گفت: اون تکرار می کرد!
مثلا می گفت: نه شتر من قرمز نبود موهاش
اونم می گفت: شتر منم قرمز نبود!
امیر علی می گفت: شتر من کچل نبود
اونم می گفت: شتر منم کچل نبود!

اما کسایی بودن که واقعا نشونی درست رو می دادن
امیر علی خیلی خوشحال می شد، اونقدر که می خواست بال در بیاره....

یه دفه چشماش برق می زد و دست و پاهاش انرژی می گرفت
![[تصویر: bb8.gif]](http://www.pic4ever.com/images/bb8.gif)
انگار همه دنیا رو بهش دادن
چون نشان راست، گویند و شبیه
پس یقین گردد، تو را لا ریب فیه(=در آن شکی نیست)
آن شفای جان رنجورت(=مریضت) شود
رنگ روی(=صورت) و صحت(=سلامتی) و زورت شود
چشم تو روشن شود، پایت دوان
جسم تو جان گردد و جانت روان
اما اون شخص که دنبال شتر نبود، هیچ تغییری درش احساس نمی شد
ولی امیر علی وقتی این شادی بهش دست می داد می گفت: تو راهنمای منی، برو، من هر چی بگی گوش می کنم و هر جا بری می یام...
خلاصه، مولانا می گه: فرق آدمایی که فقط یه چیزایی رو خوندن و از بر کردن و برای دیگران می گن، با کسایی که واقعا دنبال حقیقت اند و می فهمن چی کار می کنن اینه.
اما داستان امیر علی اینجا تموم نشد و امیر علی انقدر گشت و گشت که بلاخره شترش رو توی باغ وحشی در فنلاند به همراه یک خانم شتر دیگه پیدا کرد
و اینجوری بود که فیلم ما هم مثل همه فیلمای ایرانی به خیر خوشی تموم شد.ممنون از توجهتون
![[تصویر: dancegirl2.gif]](http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif)
منبع: شرح مثنوی معنوی- کریم زمانی
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 15:3 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...