یکی بود.یکی نبود. توی یک شهر نه چندان قشنگ! یه مرد فقیر زندگی می کرد به نام شاهد، که خیلی شکمو بود. یه روز توی شیرینی فروشی رفت و کیکای خوشمزه اونجا رو دید و چشاش این جوری شد [تصویر: 129fs4252631.gif]
از اونجا که عشق کیک ها چشش رو کور کرده بود رفت و همش و دزدید و برد و خورد! [تصویر: onion048.gif]
شیرینی فروش که خیلی ناراحت شد و  سریعا به پلیس زنگ زد و پلیس ایران هم که سریعترین پلیس جهانه! [تصویر: t5.gif] شاهد شکمو رو تو چند کوچه اون ور تر دستگیر کرد [تصویر: eghfal.gif] و به زندان انداخت!
بود شخصی مفلسی، بی خان و مان(بی خانمان=شاهد)
مانده در زندان و بند بی امان(=نا گسستنی)

شاهد شکمو توی زندان غذای خودش رو که می خورد هیچ، غذای بقیه زندانی ها رو می خورد یه آبم روش!!!!!!
لقمه زندانیان، خوردی ،گزاف(بیهوده=همین جوری)
بر دل خلق، از طمع، چون کوه قاف(=مثل کوه فاق بر دل زندانیان سنگینی می کرد)

خلاصه رحم و مروتم خورده بود، یه آبم روش. و زندان رو برا بقیه جهنم کرده بود!
مر مروت را نهاده زیر پا
گشته زندان، دوزخی، ز آن نان ربا(رباینده نان=شاهد)

زندانیان به آقا رضا قاضی [تصویر: bc1.gif] پیغام دادند و از شاهد شکایت کردند: به قاضی رضا سلام برسون و بگو این شاهد مثل مگس سر هر غذایی حاضر می شه، بدون اینکه کسی دعوتش کنه.....
که سلام ما به قاضی بر، کنون
بازگو آزار ما زین مرد دون(=پست=شاهد)
چون مگس، حاضر شود در هر طعام
از وقاحت، بی صلا(=دعوت) و بی سلام

قاضی رضا، شاهد رو پیش خودش آورد و گفت: پاشو برو گم شو از این زندان!
شاهد: کجا برم؟
قاضی رضا: هر قبرستونی که بودی!!!!!!!!!!

گفت قاضی: خیز(=بلند شو)، از این زندان برو
سوی خانه مرده ریگ(=قبرستون)، خویش شو

شاهد گفت: من کجا برم، خونه من همین جاست به لطف تو! مثل کافریم که زندان بهترین جا و بهشت منه!
اگه منو از این جا بیرون کنی. از گدایی و بی چیزی می میرم! [تصویر: pitie.gif]
گفت: خان و مان من، احسان توست
همچو کافر جنتم(بهشتم)، زندان توست
گر ز زندانم، برانی تو به رد
خود بمیرم، من ز تقصیری(=بی چیزی) و کد(=تکدی=گدایی)

قاضی رضا گفت: باید فقیریت رو ثابت کنی
شاهد گفت: زندانی ها شاهدند
قاضی رضا گفت: اونا هدف دارند و می خوان تو رو بیرون کنن. شهادتشون قبول نیست! [تصویر: onion001.gif]
گفت قاضی: مفلسی را وانما(=نشان بده)
گفت: اینک، اهل زندانت، گواه(=شاهد)
.......
(قاضی رضا گفت: )از تو می خواهند، هم وارهند(=نجات پیدا کنند)
زین غرض(=هدف)،باطل گواهی می دهند

آقا رضا قاضی تحقیقات رو شروع کرد و از هر کی پرسید، گفت: ولش کن این بدبخت رو!
هر که را پرسید، قاضی، حال او(=شاهد)
گفت: مولا(=قاضی رضا)، دست از این مفلس(=فقیر) بشو

پس قاضی رضا دستور داد تا شاهد رو سوار شتر کنن و دور تا دور کانون بگردونن و جار بزنن که هیچ کس بهش پول قرض نده و چیزی بهش نفروشه تا پولشو نگیره و مواظب کیکای تولدتون باشین!!!!!!!! [تصویر: 188.gif]
هیچ کس، نسیه نفروشد بدو(=به او)
قرض ندهد، هیچ کس او را تسو(=مقدار کم)

خلاصه اونو سوار شتر یه هیزم فروش بدبخت کردند و از صبح تا شب تو شهر گردون. هر چی هیزم فروش آه و ناله کرد که من کار دارم و نمی تونم، باز مامورا به زور شترشو گرفتند.
اشترش، بردند از هنگام چاشت
تا به شب، افغان(=داد و فریاد) او سودی نداشت

شب که شد شاهد رو از شتر پیاده کردن. هیزم فروش گفت: از صب دارم می گردونمت، پول جوی شتر نداری،لا اقل پول کاه رو بده!
Ohh
بر نشستی اشترم را از پگاه(=صبح)
جو رها کردم، کم(=لا اقل) از اخراج(=خرج=پول) کاه

شاهد گفت: از صبح چی کار می کردیم؟ حواست کجاست؟ بالا خونه اجارست ها!!!!!!! khandeh تو هنوز نفهمیدی من هیچی ندارم!!!!!!!!!!!!
گفت: تا اکنون، چه می کردیم، پس؟
هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟

-گوش تو از حرص و طمع پر شده و کر و کور شدی.
گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع، کر می کند، کور ای غلام

حالا مولانا می گه با این که شیطون، همون زندانی شکمو(=شاهد) قصه ماست که اشتهاش خیلی زیاده و همه چی رو از ما می گیره، ولی هیچ چیزی نداره به ما بده! و این بی چیزی شیطون رو همه جا جار زده، ولی خیلی ها کور و کرند و هنوز نفهمیدن و هنوز کارای زشتشون رو ادامه می دن.
خیلی ممنون از توجهتون.

ادامه نتیجه های شگفت انگیز مولانا رو در شرح مثنوی کریم زمانی بخونید.
مرسی