داستان مرد درشت اندام در مثنوی مولانا!
پوریا که یک شخص درشت اندام و سرزبوندار در وسط یک کوچه باریک یک خار را می کارد!
همچو آن شخص درشت و خوش سخن
در میان راه، نشاند او، خار بن(=بوته خار)
اینجاست که صدای همشهریان در می یاد و همه اعتراض می کنن!
همه می گن بکنش........اما پوریا نمی کنه!
ره گذر یانش ملامت گر شدند
بس بگفتند: بکن، آنرا نکند
خار هر روز بزرگتر می شه و لباسهای شهروندان هر روز پاره می شه! و پاهاشون زخم و زیلی می شه!
جامه های خلق بدریدی، ز خار
پای درویشان، بخستی(مجروح شد) زار، زار
همچو آن شخص درشت و خوش سخن
در میان راه، نشاند او، خار بن(=بوته خار)
اینجاست که صدای همشهریان در می یاد و همه اعتراض می کنن!
همه می گن بکنش........اما پوریا نمی کنه!ره گذر یانش ملامت گر شدند
بس بگفتند: بکن، آنرا نکند
خار هر روز بزرگتر می شه و لباسهای شهروندان هر روز پاره می شه! و پاهاشون زخم و زیلی می شه!

جامه های خلق بدریدی، ز خار
پای درویشان، بخستی(مجروح شد) زار، زار
مردم پیش حاکم رفتن!![[تصویر: za2.gif]](http://www.pic4ever.com/images/za2.gif)
مرد : فردا می کنم!![[تصویر: looksmiley.gif]](http://www.pic4ever.com/images/looksmiley.gif)
چون به جد، حاکم بدو گفت؛ این بکن
گفت: آری برکنم، روزیش من
همین جوری هر روز، پوریا دو دره کرد! تا اینکه خار یه درخت بزرگ شد؛
![[تصویر: Just_Cuz_06.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Just_Cuz_06.gif)
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او؛ محکم نهاد(=ریشه)
یه روز حاکم بهش گفت: هی امروز و فردا نکن. هر چی میگذره این درخت بزرگ تر می شه و تو پیر تر و ضعیف تر می شی و روزی می رسه که تو نمی تونی اونو بکنی! پوریا به فکر فرو رفت و تصمیم به کندن خار گرفت.
تو که می گویی که فردا، این بدان
که به هر روزی که می آید زمان
آن درخت بد، جوان تر می شود
این کننده(=مرد) پیر و مضطر می شود
او جوان تر می شود، تو پیر تر
زود باش و روزگار خود مبر
اما نتیجه جذاب و شگفت انگیز مولانا:
خاربن دان، هر یکی، خوی(اخلاق) بدت
بارها در پای ، خار ، آخر ، زدت
خار همان کارهای بد من است که همیشه به من ضرر می زند!
بار ها از خوی خود خسته شدی
حس نداری؟ سخت، بی حس آمدی!
چرا من نمی فهمم و حس ندارم؟
یا تبر برگیر و مردانه بزن
تو علی وار، این در خیبر، بکن
یا علی بگو و مردونه بلند شو! و با این گناهان مبارزه کن!
یا به گلبن(=بوته گل) وصل کن، این خار را
وصل کن با نار(آتش)؛ نور یار را
دومین راهی که مولانا پیشنهاد می ده اینه که بریم پیش یه راهنما(که خود نور و هدایته) مثل همین مثنوی و قرآن و کتاب های خوب!
تا که نور او، کشد نار تورا
وصل او گلشن کند؛ خار تو را
منبع: شرح مثنوی مولانا- کریم زمانی
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 19:38 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...