داستان آقا رضا باغبان با هوش

آقا رضا [تصویر: onion021.gif] وقتی به باغ-منزل زیباش رفت، دید که به به! هر دم از این باغ بری می رسد!؛ سه تا مرد اونجا بودن و داشتن میوه های باغ رو می خوردن. اونم کی! یک فقیه و آیت ا...! و یک سید و یک صوفی! واقعا به به! Biggrin
باغبان(=آقا رضا)، چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان،به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و، یک شریف(=سید) و، صوفی ای
هر یکی شوخی(=گستاخ)، بدی لا یوفی ای(=وفا نمی کند=پیمان شکن)

آقا رضا باخودش فکر کرد، من صد دلیل دارم که اینا رو به سزای عملشون برسونم، اما زورم به سه نفر نمی رسه، باید از هم جداشون کنم [تصویر: 49lpmxx.gif]
گفت: با اینها، مرا، صد حجت(=دلیل) است
لیک جمع اند و جماعت قوت(=نیرو=زور) است
برنیایم(=زورم نمی رسه)، یک تنه(یک نفری)، با سه نفر
پس ببرم شان(=ببرم آنها را=جدا کنم....)نخست، از همدگر

اینجا آقا رضا وارد باغ می شه و به روی خودش نمی یاره و میگه: خیلی خوش اومدین، صفا آوردین، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین! [تصویر: onion059.gif].......
ادامه نوشته

داداش فرزاد مایه دار و خدمتکارش

داداش فرزاد که یک شخص مایه داره [تصویر: onion053.gif] ، یه خدمتکار داشت به نام لقمان، که آدم بسیار باکمالات و خوبی بود و همیشه داداش فرزاد با اون مشورت می کرد.
نه که لقمان را که بنده پاک بود؟
روز و شب، در بندگی، چالاک بود؟
زان که، لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود

داداش فرزاد، اونقدر این خدمتکار رو دوست داشت، که هر غذایی که براش می آوردن، اول می گفت: بگین لقمان بیاد، و وقتی لقمان می اومد و شروع به غذا خوردن می کرد و تا وقتی لقمان سیر نمی خورد [تصویر: 91.gif] ، داداش فرزاد شروع به غذا خوردن نمی کرد! و غذایی رو که لقمان نمی خورد اصلا دست نمی زد! و اگر هم می خورد، بی اشتها و با خوشحالی نمی خورد.....
ادامه نوشته

داستان عاشقان هورا خانم!

پدر هورا خانم که یک مرد متشخص، دانا و پولداره. او یه خدمتکار هندی داشت به نام فرج، که از بچه گی بزرگش کرده بود و در حقش پدری کرده بود و فرستاده بودش مدرسه و خلاصه همه چی بهش یاد داده بود و براش کم نذاشته بود.
خواجه ای(=پدر هورا خانم) را بود هندو بنده ای(=غلام=خدمتکار)
پروریده کرده او را زنده ای
علم و آدابش، تمام آموخته
در دلش، شمع هنر افروخته

هورا خانم هم که  همه جمالات و کمالات رو تو خودش جمع داره.
بود، هم این خواجه را، یک دختری(=هورا خانم)
سیم اندامی کشی خوش گوهری

خلاصه خواستگارا از چپ و راست می رسیدند و پاشنه در رو از جا درآورده بودن [تصویر: za4.gif]

.......

ادامه نوشته

داستان آقای رضای قاضی و شاهد، دزد شکمو!


یکی بود.یکی نبود. توی یک شهر نه چندان قشنگ! یه مرد فقیر زندگی می کرد به نام شاهد، که خیلی شکمو بود. یه روز توی شیرینی فروشی رفت و کیکای خوشمزه اونجا رو دید و چشاش این جوری شد [تصویر: 129fs4252631.gif]
از اونجا که عشق کیک ها چشش رو کور کرده بود رفت و همش و دزدید و برد و خورد! [تصویر: onion048.gif]
شیرینی فروش که خیلی ناراحت شد و  سریعا به پلیس زنگ زد و پلیس ایران هم که سریعترین پلیس جهانه! [تصویر: t5.gif] شاهد شکمو رو تو چند کوچه اون ور تر دستگیر کرد [تصویر: eghfal.gif] و به زندان انداخت!
بود شخصی مفلسی، بی خان و مان(بی خانمان=شاهد)
مانده در زندان و بند بی امان(=نا گسستنی)
..........

ادامه نوشته

داستان مهدی مارگیر!

مهدی که یک مارگیر حرفه ای بود [تصویر: onion021.gif] یک مار خوشگل را گرفته بود که اونو خیلی دوست می داشت [تصویر: connie_mini_bump.gif]
یک آفتابه دزد احمق، [تصویر: y1.jpg] مار رو دید و ازش خوشش اومد و اون رو دزدید! و پیش خودش فکر می کرد؛ عجب چیز با ارزشی، دزدیدم.
دزدکی، از مارگیری(=مهدی)، مار برد
ز ابلهی، آن را غنیمت، می شمرد

...............

ادامه نوشته

داستان پاییز خانم و عاشق پاییز خانم!

پاییز خانم تو خونه نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود[تصویر: 288.gif]، که ناگهان زنگشون به صدا در اومد، پاییز خانم رفت و از آیفون تصویری صورت پسری[تصویر: vishenka_27.gif] رو که قبلا هم ازش خواستگاری کرده بود دید. پاییز خانم آیفون رو برداشت و گفت: کیه؟
آن یکی(پسر عاشق) آمد در یاری(پاییز خانم) بزد
گفت یارش: کیستی، ای معتمد(مورد اعتماد)

پسر عاشق گفت: م م م م منم![تصویر: wubpink.gif]

............

ادامه نوشته

داستان عاشق شدن پوریا و خانم دکتر سها

سلطان پوریا در سال 2015 ! زندگی می کرد.
او یک فرد خوشتیپ، باکلاس و پولدار و البته با اخلاق بود[تصویر: onion053.gif]
بود شاهی، در زمانی پیش از این
ملک(فرمانروایی) دنیا بودش و هم ملک دین

یک روز به اتفاق دوستان برای شکار به دشت سرسبزی رفت
اتفاقا شاه، روزی شد سوار
با خواص خویش، از بهر شکار

توی اون دشت خوش آب و هوا یک دختر خوشگل[تصویر: 15_9_171.gif] رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
یک کنیزک دید شه(شاه=پوریا) بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک، جان شاه

..........

ادامه نوشته

داستان پارمیدا و ادریس در جنگل

پارمیدا خانم [تصویر: springsmile.gif]با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود[تصویر: 2gwb921.gif]
ادریس بعد از خوردن یه جوجه کباب توپ،[تصویر: 91.gif] خوابش برده بود[تصویر: Count_Sheep.gif] و با دهان باز، خور خور می کرد!
ماری که از اونجا رد می شد، رفت تو دهن ادریس و از اونجا هم یه سری به شکم ادریس زد ببینه چه خبره! هنوزم جوجه کباب پیدا می شه بخوره یا نه!!!!!
عاقلی(=پارمیدا خانم) بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای(خوابیده=ادریس) می رفت مار

پارمیدا خانم که صحنه رو از دور می دید، سریع برای نجات ادریس رفت....
ادامه نوشته

داستان شاهد و گاوش!

شاهد [تصویر: trenchcoat.gif]در روستایی دور افتاده در پشت کوه قاف با گاوهایش[تصویر: 4869.gif][تصویر: lillamu5-756439.gif][تصویر: cow.gif] زندگی می کرد؛این روستا برق نداشت.شاهد یکی از گاوها را که خیلی دوست می داشت در طویله بست و رفت
شیری که از اونجا می گذشت[تصویر: prariedog1.gif] گاو رو خورد و همون جا مشغول استراحت شد!
روستایی(=شاهد)؛گاو در آخر(=طویله) ببست
شیر؛ گاوش خورد، بر جایش، نشست

شب شاهد از همه جا بیخبر رفت تا از گاوه خبر بگیره![تصویر: cowboypistol.gif]
روستایی شد(رفت) در آخر، سوی گاو
گاو را می جست شب، آن کنجکاو

............
ادامه نوشته

داستان سپهر، رضا،سجاد، محسن و مجتبی در مثنوی مولانا!


دیروز سپهر، رضا،سجاد و محسن برای خوندن نماز به مسجد رفتند![تصویر: cancan.gif]
و شروع به خواندن نماز کردن
چار(=چهار) هندو در یکی مسجد شدند
بهر(برای) طاعت راکع(رکوع رفتند) و ساجد شدند(سجده کردن)

هر کدوم با نیتی شروع به نماز خوندن کردن! بعضی شاید اهداف پلیدی در سر داشتند![تصویر: hessam4.gif] بعضیاشون می خواستن سر خدا شیره بمالن![تصویر: 47b20s0.gif]
هر یکی، یر نیتی تکبیر کرد

در نماز آمد به مسکینی و درد

............

ادامه نوشته