داستان آقا رضا باغبان با هوش
آقا رضا
وقتی به باغ-منزل زیباش رفت، دید که به به! هر دم از این باغ بری می رسد!؛
سه تا مرد اونجا بودن و داشتن میوه های باغ رو می خوردن. اونم کی! یک فقیه
و آیت ا...! و یک سید و یک صوفی! واقعا به به! 
باغبان(=آقا رضا)، چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان،به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و، یک شریف(=سید) و، صوفی ای
هر یکی شوخی(=گستاخ)، بدی لا یوفی ای(=وفا نمی کند=پیمان شکن)
آقا رضا باخودش فکر کرد، من صد دلیل دارم که اینا رو به سزای عملشون برسونم، اما زورم به سه نفر نمی رسه، باید از هم جداشون کنم![[تصویر: 49lpmxx.gif]](http://www.pic4ever.com/images/49lpmxx.gif)
گفت: با اینها، مرا، صد حجت(=دلیل) است
لیک جمع اند و جماعت قوت(=نیرو=زور) است
برنیایم(=زورم نمی رسه)، یک تنه(یک نفری)، با سه نفر
پس ببرم شان(=ببرم آنها را=جدا کنم....)نخست، از همدگر
اینجا آقا رضا وارد باغ می شه و به روی خودش نمی یاره و میگه: خیلی خوش اومدین، صفا آوردین، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین!
.......
ادامه نوشته
وقتی به باغ-منزل زیباش رفت، دید که به به! هر دم از این باغ بری می رسد!؛
سه تا مرد اونجا بودن و داشتن میوه های باغ رو می خوردن. اونم کی! یک فقیه
و آیت ا...! و یک سید و یک صوفی! واقعا به به! 
باغبان(=آقا رضا)، چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان،به باغ خود، سه مرد
یک فقیه و، یک شریف(=سید) و، صوفی ای
هر یکی شوخی(=گستاخ)، بدی لا یوفی ای(=وفا نمی کند=پیمان شکن)
آقا رضا باخودش فکر کرد، من صد دلیل دارم که اینا رو به سزای عملشون برسونم، اما زورم به سه نفر نمی رسه، باید از هم جداشون کنم
![[تصویر: 49lpmxx.gif]](http://www.pic4ever.com/images/49lpmxx.gif)
گفت: با اینها، مرا، صد حجت(=دلیل) است
لیک جمع اند و جماعت قوت(=نیرو=زور) است
برنیایم(=زورم نمی رسه)، یک تنه(یک نفری)، با سه نفر
پس ببرم شان(=ببرم آنها را=جدا کنم....)نخست، از همدگر
اینجا آقا رضا وارد باغ می شه و به روی خودش نمی یاره و میگه: خیلی خوش اومدین، صفا آوردین، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین!
.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 3:0 توسط شراب آلوده
|
![[تصویر: za4.gif]](http://www.pic4ever.com/images/za4.gif)
![[تصویر: 129fs4252631.gif]](http://www.pic4ever.com/images/129fs4252631.gif)
![[تصویر: onion048.gif]](http://www.pic4ever.com/images/onion048.gif)
![[تصویر: t5.gif]](http://www.pic4ever.com/images/t5.gif)
![[تصویر: connie_mini_bump.gif]](http://www.pic4ever.com/images/connie_mini_bump.gif)
![[تصویر: 288.gif]](http://www.pic4ever.com/images/288.gif)
![[تصویر: wubpink.gif]](http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif)
رو دید و یک دل نه صد دل عاشقش شد!
با اسبش مشغول گشت و گذار در جنگل بود![[تصویر: 2gwb921.gif]](http://www.pic4ever.com/images/2gwb921.gif)
و با دهان باز، خور خور می کرد!
در روستایی دور افتاده در پشت کوه قاف با گاوهایش![[تصویر: 4869.gif]](http://www.pic4ever.com/images/4869.gif)
![[تصویر: lillamu5-756439.gif]](http://www.pic4ever.com/images/lillamu5-756439.gif)
زندگی می کرد؛این روستا برق نداشت.شاهد یکی از گاوها را که خیلی دوست می داشت در طویله بست و رفت
گاو رو خورد و همون جا مشغول استراحت شد!![[تصویر: cowboypistol.gif]](http://www.pic4ever.com/images/cowboypistol.gif)
![[تصویر: cancan.gif]](http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif)
بعضیاشون می خواستن سر خدا شیره بمالن!![[تصویر: 47b20s0.gif]](http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif)
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...