(زندگی و مرگ با گناه)

گویی وقتی انسان به گناه آلوده می شود، دو زندگی برای او رقم می خورد : زندگی پیش از گناه و زندگی پس از آن. گویی گناه مرگی است که انسان را به جهان دیگری می برد. بدیهی است که انسان با گناه عجین شده است و از گناه جدایی پذیرنیست. از نظر قرآن آدم و حوا به واسطه دو گناه به زمین آمدند: اول گناه شیطان که حضور آدم را در مقابل خود برنتافت و بر او همنوا با فرشتگان سجده نبرد. و دوم گناه غفلت آدم و حوا از فرمان پروردگار و خوردن میوه ممنوعه. پس انسان شدن انسان با گناه بود و از آنجا که گناهان از زندگی انسان جدایی پذیر نیست و از هر کدام می توان به عنوان مرگ و رجعت به زندگی دیگر و متفاوت تعبیر کرد- در ادامه بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت- مولانا میگوید:

پس تورا هر لحضه مرگ و رجعتی است

مصطفی فرمود دنیا ساعتی است

(البته مرگ یکی از مظاهر نو به نو شدن انسان است)گناه به عنوان یک سنت در زندگی انسان است که گویی زندگی بدون آن ممکن نیست. زندگی پیش از گناه، خواب آلوده و در غفلت است. و انسان در بیخبری و بیهودگی سیر می کند. روزها گر برلغو رفت، گو رو باک نیست.(در اینجا از محضر حضرت مولانا به خاطر سوء استفاده از شعر ارجمندشان پوزش می طلبم!) در این غفلت و بیخبری و بیهودگی ارتباط با خداوند به حداقل ممکن می رسد. خداوند از آنجا که عاشق بندگان است و دوری بندگان را برنمی تابد، به هر وسیله ای متوسل می شود تا نظر بندگانش را حتی برای یک لحظه، به سوی خود بگرداند و او را متوجه به خود کند. در این جا بنده در مقام معشوقی جلوه می کند و غفلت و بیخبری او از جان جهان – که در مفام عاشفی است- ناز معشوقی است. و گناه نیاز عاشق است برای کشاندن بنده به سوی خود. عاشقی و معشوقی چنان در پیچیده اند که مرز مشخصی برای آن پدیدار نیست، گویی عاشق همان معشوق است معشوق همان عاشق:

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان

که به نسبت ،او هم این است و همان

مولانا

بعد از گناه باز نقش ها مقلوب می شود و بنه که پس از غوطه خوردن در ورطه غفلت به گناه کشیده می شود؛ یکباره در دام می افتد، آن هنگام است که مرغ زیرک از منظر عاشق و بنده در بند افتاده می نگرد، نه از منظر معشوقی. و پریشان و زار و شوریده به تکاپو می افتد و سر به بیابان پرسوز و گداز پشیمانی و توبه می گذارد. و در معشوق را به امید بیرون آمدن سری می کوبد و گویی خبری نیست. پس سر را بارها برآستان جانان می ساید و ناله ها و زجه ها می کند و ناز معشوق می کشد و حلقه پیود که گسسته بود پیوسته جانان می شود و این ها همه عین لطف و عنایت اوست:

سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب

این همه از نظر لطف شما می بینم

این زبان حال عاشق است که زندگی پس از گناهش پر برکت تر از زندگی پیش از آن شده. پس گناهان معصیت های خجسته ای هستند ضروری برای بالابردن انسان از منازل و پلکان هایی برای معراج انسانیت. پایان صحبت را به حافظ شرین سخن می سپارم.

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست

 که بود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به یاران نفروش

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

17شهريورماه 1388
15 رمضان