علی جان که گشنش بود شروع کرد به خوردن این میو و اون میوه و دلی از عذا درآورد!

یه دفه یه صدایی اومد: دزد رو بگیرین!!!!!!!!!!!!

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

 که بگیرید دزد را چپ و راست

گرفتن شو و یه دست کتک مشتی زدندش.....

صاحب باغ گفت : نزنینش! بزارین ببینم کیه این! علی داستانشو تعریف کرد.......

-عجب داستان داری تو! عجب دل پر دردی! اگه حواست جمع بود به این روز نمی افتادی! من یه آدم تنهام که هیچ بچه ای ندارم. بیا با من زندگی کن تا منم از تنهایی دربیام.

علی  که  مرد رو صادق دید. درخواستشو قبول کرد.

پیرمرد گفت: من باید برم و یک اتاق برات آماده کنم. تو برو بالای درخت علی جان . آب و غذا به اندازه کافی اون بالا هست. به حرق هیچ کس گوش نکن و با هیچ کس حرف نزن تا من بیام. اگه امشب بتونی این کار رو انجام بدی تمام باغ رو به تو می دم!

علی قبول کرد و بالای درخت رفت و یه کم غذا خورد و باغ رو نگاه می کرد: یه  دفعه شمع هایی رو از دور دبد! دخترای خشکل با لباسهای زیبا شمع به دست به طرفش می یومدند.یکی از یکی خوشکل تر. هر کدوم یه جور آرایش کرده بودند. سینی های میوه، غذاهای رنگارنگ. گیلاسهای شراب. چیزی نبود که همراهشون نباشه. آواز می خوندن و میومدن. علی هم که چشاش داشت درمیومد!

نو عروسان گرفته شمع به دست

 شاه نو تخت شد عروس پرست

 هفده سلطان درآمدند ز راه

 هفده خصل تمام برده ز ماه

 هر یک آرایشی دگر کرده

قصبی بر گل و شکر کرده

چون رسیدند پیش صفه باغ

شمع بردست و خویشتن چو چراغ

 بزمه‌ای خسروانه بنهادند

 پیشگاه بساط بگشادند

شمع بر شمع گشت روی بساط

 روی در روی شد سرور و نشاط

یکی از جیگرا که خوانندشون بود. رفت روی سنی که براش درست کرده بودند و شرع به خوندن کرد، یه عده از دخترا هم ساز می زدند و کنسرت شروع شد و دخترا هم شروع به رقصیدن کردن...

آن پریرخ که بود مهترشان

دره‌التاج عقد گوهرشان

رفت و بر بزمگاه خاص(=سن) نشست

 دیگران را نشاند هم بر دست

 برکشیدند مرغ‌وار نوا

درکشیدند مرغ را ز هوا

برد آوازشان ز راه فریب

 هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

 رقص در پایشان به زخمه گری

 ضرب در دستشان به خانه بری

علی هم که دلش رقته بود و مشغول دیدن کنسرت بود!

یه دفه یه باد اومد و کنسرت خودشو شروع کرد و چیزهایی رو نمایان کرد....

بادی آمد نمود دستانها(=آواز،سرود)

 درگشاد از ترنج پستانها

در غم آن ترنج طبع گشای

 مانده ماهان ز دور صندل سای

علی خواست یه جوری خودشو از درخت پایین بندازه و بره پیش حوری پری ها!

در غم آن ترنج طبع گشای

مانده ماهان ز دور صندل سای

کرد صد ره که چاره‌ای سازد

خویشتن زان درخت اندازد

با چنان لعبتان حور سرشت

بی قیامت در اوفتد به بهشت

یاد پیرمرد افتاد و یه کم صبر کرد.

دخترا که مشغول رقص و پایکوبی و خوردن  غذا ها و شیرینی های لذیذ بودن. اونم چه خوردنیهایی:

خوردهائی ندیده آتش و آب

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

زیربائی به زعفران و شکر

ناربائی ز زیربا خوشتر

بره شیر مست بلغاری

ماهی تازه مرغ پرواری

گردهای سپید چون کافور

نرم و نازک چو پشت و سینه حور

دختر خواننده رفت زیر درخت و گفت : مثل اینکه یه خوشکله پسر بالای درخته! بیا پایین و یه چرخی بزن! خجالت نکش عزیزم. بیا پایین!

می‌نماید که آشنا نفسی

 بر درختست و می‌پزد هوسی

 زیر خوانش ز روی دمسازی

 تا کند با خیال ما بازی

و بلاخره علی خام شد و اومد پایین. دست هم رو گرفتند و میون رقص و پایکوبی دخترا رفتند و  رو تخت نشستندو مشغول خوردن و گل گفتن و گل شنفتن و دل و قلوه گرفتن شدن!

عشق چون برگرفت شرم از راه

رفت ماهان به میهمانی ماه

ماه چون دید روی ماهان را

سجده بردش چو تخت شاهان را

با خودش بر بساط خاص نشاند

این شکر ریخت وان گلاب افشاند

همین که  شامپاینا رو زدن بالا. پرده شرم دریده شد...

چونکه ماهان به ماه در پیچید

 ماه چهره ز شرم سر پیچید

در برآورد لعبت چین را

 گل صد برگ و سرو سیمین را

 لب بران چشمه رحیق نهاد

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

همین که علی به وصال زیباروی رسید. یه نگاه عاشقانه به دختر انداخت: اما به جای دختر زیبا، یه  پیرزن زشت، یه عفریته، یه اژدهای پلشت دید.زشت ترین و کثیف ترین چیزی که می شه فکرشو کرد!

چون دران نور چشم و چشمه قند

 کرد نیکو نظر به چشم پسند

 دید عفریتی از دهن تا پای

 آفریده ز خشمهای خدای

 گاو میشی گراز دندانی

کاژدها کس ندید چندانی

 ز اژدها در گذر که اهرمنی

 از زمین تا به آسمان دهنی

اینجاست که علی بدو....عجوزه بدو: لب همون لبه، پس چرا نمی بوسیم!

و تا صبح عجوزه بوسه های آتشین از علی  گرفت!

تا بدانگه که نور صبح دمید

 آمد آواز مرغ و دیو رمید

 پرده ظلمت از جهان برخاست

 وان خیالات از میان برخاست

صبح دید وسط همون باغه! منتها همه گل ها خار شده بودند و همه چی خشک و بی روح شده بود.آب های گوارا تبدیل به گنداب شده بودند. و همه چی بد و افتضاح بود. علی با خودش می گفت: خدایا این چه دنیاییه؟ همهچی بر عکسه؟ گل نشون می دی خار می شه. خشکلا همه زشتند؟ سفیدا همه سیاهند؟بیرون خشبو و درونشون بوی گند فاضلاب می ده؟!!!!!!

خدااااااااااااااااااااااا(آسمون دور سر علی می گرده!!!!!!!)

گل نمودن به ما و خار چه بود

حاصل باغ روزگار چه بود

 واگهی نه که هرچه ما داریم

 در نقاب مه اژدها داریم

 بینی ار پرده را براندازند

کابلهان(که ابلهان) عشق باچه می‌بازند

 این رقمهای رومی و چینی

زنگی(=سیاه) زشت شد که می‌بینی

 پوستی برکشیده بر سر خون

 راح(=خوشبو) بیرون و مستراح درون

علی سرگشته بیابونا شد و بی هدف این ور و اون ور می رفت.........تا اینکه به یک چشمه آب رسید .خودشو شست وبه سجده افتاد و شروع به منجات با خدای خودش کرد:

تا به آبی رسید روشن و پاک

 شست خود را و رخ نهاد به خاک

سجده کرد و زمین به خواری رفت

 با کس بیکسان به زاری گفت

 کای گشاینده کار من بگشای

وی نماینده راه من بنمای

 تو گشائیم کار بسته و بس

 تو نمائیم ره نه دیگر کس

نه مرا رهنمای تنهائی

کیست کورا تو راه، ننمائی

وقتی به خودش اومد یه نفر مثل خوش رو در لباس سبز دید.

ساعتی در خدای خود نالید

 روی در سجده گاه خود مالید

 چونکه سر برگفت در بر خویش

 دید شخصی به شکل و پیکر خویش

علی گفت : کی هستی تو؟

-من خضرم. نیت پاک تو مرا به اینجا کشوند. چشمت رو ببند و بازکن!

گفت من خضرم ای خدای پرست

 آمدم تا ترا بگیرم دست

 نیت نیک تست کامد پیش

می‌رساند ترا به خانه خویش

 دست خود را به من ده از سر پای

 دیده برهم ببند و باز گشای

علی دست شو به دست خضر داد. چشم شو بست و باز کرد و خودش رو در مصر توی همون باغ دید. دوستانش رو دید لباس سیاه پوشیدند و دارن براش گریه می کنند......

اینجا بود که قصه تموم شد و شاه بهرام و دختر چشم آبی خوابشون برد....

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

 در کنارش گرفت شاه به مهر

ممنون از توجهنون به این داستان زیبای نظامی.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

منابع: هفت پیکر نظامی و این سایت(کمی! چون سانسور زیاد داشت!)