اندر دل آتش درا پروانه شو پروانه شو-گنبد فیروزه ای نظامی-به سفارش علی آقا-قسمت اول
روز چهارشنبه شاه بهرام یه کم طرفدار استقلال بود!
لباس فیروزه ای ایش
رو تنش کرد و یک ادکلن فیروزه ای هم زد و رفت پیش دختر چشم آبی
تو کنبد آبی آسمونی.
خواست تا بانوی فسانه سرای
آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او
دختر چشم آبی شروع
کرد به تعریف داستان علی آقا: علی آقا که در مصر زندگی می کرد . خوشتیپ و خوشکل و
همه چیز تموم بود و همه دوستش داشتن.
علی جان صدای خوبی هم داشت و همیشه به مهمونی
ها دعوت می شد و دوستان رو به فیض می رسوند و همه رو شاد می کرد.
بود مردی به مصر ماهان(=علی آقا) نام
منظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیبائی
هندوی او هزار یغمائی
جمعی از دوستان و همزادان
گشته هریک به روی او شادان
روزکی چند زیر چرخ کبود
دل نهادند بر سماع و سرود
یه روز یکی از بزرگان علی آقا رو به باغش مهمون کرد. اونجا
همه دوستان جمع بودند
و گل می گفتن و گل می شنفتن و پذیرای هم که دیگه نگو.....میوه و شیرینی و
ویسکی و وتکا و همه چیز به راه بود!
روزی آزادهای بزرگ نه خرد
آمد او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرین کار
دوستان زو لطیفتر صدبار
تا شب آنجا نشاط میکردند
گاه می گاه میوه میخوردند
علی آقا که یه کم
زیاد خورده بود و سرش گرم شده بود.
رفت تا یه دوری تو باغ بزنه
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تابش ماه دید و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسید از چمن به نخلستان
یه مقدار که دور شد
از مهمونی. دید یه آدم داره از دور می یاد. نزدیک که رسید دید شریک تجاریشه.
دید شخصی ز دور کامد پیش
خبرش داد از آشنائی خویش
چون که بشناختش همالش(=شریک) بود
در تجارت شریک مالش بود
گفت: اینجا چی کار می کنی؟ این چه وقت اومدنه نصف شبی؟ چرا هیچ کس باهات نیست؟ بادی گاردات کجان؟
شریکش گفت: از راه دور رسیدم. طاقت دوریت رو نداشتم. باید یه موضوع مهمی رو بهت می گفتم. سود خیلی زیادی داره! بیا تا چیزی رو بهت نشون بدم.
گفت چون آمدی بدین هنگام
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام
گفت کامشب رسیدم از ره دور
دلم از دیدنت نبود صبور
سودی آوردهام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس
خلاصه علی که پول جلو چشاشو گرفته بود
دنبال شریکش
رفت .
دل ماهان ز شادمانی مال
برگرفت آن شریک را دنبال
تا نصفه های شب همین جور داشتند می رفتند ولی به جایی نمی رسیدند. علی گفت: گرفتی ما رو ؟ کجا داریم می ریم؟
شریک ش گفت: بیا کاریت نباشه. به من اعتماد نداری؟
تا نزدیک صبح داشتند راه می رفتند و به جایی نرسیدند. یه دفه علی متوجه شد که شریکش نیست!
شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا
این ور و گشت نبود. اون ور و گشت نبود. جیغ داد فریاد، هر کاری بگی کرد اما نتونست پیداش کنه. بدبختی اینکه خودش هم تو بیابون گم شده بود! امان از رفیق ناباب!
از بس راه رفته بود
و خسته بود جلوی یک غار افتاد رو زمین و از هوش رفت.
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری
ناگهان صدای چند تا
آدم رو شنید و چشماشو باز کرد. دید یک زن و مرد دارن از اونجا رد می شن. کوله پشتی
هاشون به پشتشون بود داشتند می رفتند.
چون نظر برگشاد دید دوتن
زو یکی مرد بود و دیگر زن
هردو بر دوش پشتها بسته
میشدند از گرانی آهسته
مرد به زن گفت: تو اینجا واستا من می رم جلو.
مرد با فریاد به
علی گفت: چه غلطی می کنی تو بیابون؟ کی هستی تو؟ 
علی: اسم من علی ه. گم شدم . نمی دونم راه کدوم طرفه. دوستم.........
مرد گفت:خوشتیپ مگه
نمی دونی اینجا دیو داره. اونی که آوردت
اینجا یه دیو به نام هابیل بوده. شانس
آوردی که ما بهت رسیدیم. به ما اعتماد کن و بیا. ما راه رو نشونت می دیم.
مرد گفت ای جوان زیباروی(=علی)
به یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانی
نام او هابیل بیابانی
علی به دنبال زن و مرد راه افتاد و تا صبح
با اونا راه می رفت و گل می گفت و گل می شنفت و با غذای اونا شریک شد. اما همین که
صبح شد باز دوباره زن و مرد محو شدند!
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فرو ماندگان بماند به جای
تا شب این طرف و اون طرف می رفت تا شاید زن و مرد جهانگرد رو پیدا کنه. اما اثری از آثارشون نبود.
شب دیگه رسیده بود. ماهان خسته بود. یه گوشه پیدا کرد و گرفت خوابید....
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاه
راهرو نیز باز ماند ز راه
در مغاکی خزید و لختی خفت
روی خویش از روند کان نهفت
صدای اسبی بیدارش کرد؛ ایهی هی هی هییییی!
از اسب
پرید پایین و شمشیرش رو گذاشت رو گردن علی....... اینجا چی کار می کنی؟ زود بگو تا
نکشتمت!
علی داستانش رو
تعریف کرد.
-
مگه نمی دونی اینجا پر غوله؟
اون زنه اسمش هیلاست
مرده هم غیلا! برو خدا رو شکر کن که بلایی سرت نیاوردن! تو این صحرا رو نمی شناسی.
من می دونم اینجا چه خبره. غول در غوله اینجا به جای خر تو خر!
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل
خلاصه حاج آقا
از
این ور و اون ور . بی روغن با روغن تفت می داد و می گفت؛ بیا با من تا ببرمت بهشت.....
حاج آقا به علی یه اسب داد و با هم رفتند. پیتیکو پیتیکو!...
ناگهان مشعل هایی
رو دور خودش دید.
سر و صدا از اطراف می یومد. همه چی خر تو خر بود. آدمایی که چه عرض کنم غولهایی همه بدنساز!
هیکلا دو برابر آدمی زاد،
همه سیاه و خشن. خنده های شیطانی.خرطومهای بلند. شاخ های وحشت ناک. آتش از دهانشون
بیرون می زد.
همه خرطوم دار و شاخگرای
گاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دست
منکر و زشت چون زبانی مست
آتش از حلقشان زبانه زنان
بیت گویان و شاخشانه زنان
علی به اسبش نگاه
کرد تا ببینه این پر چیه که پاشو غلغلک می ده!
یه دفه دید ، اسبی در کار نیست!
سوار اژدهای هفت سره! که از قضا دو بال هم داشت!
اژدها هم که بیکار نبود. می خواست علی رو بندازه و با بقیه غولا بشیننو یه لقمه چپش کنن!
وآن ستمگاره دیو بازی گر
هر زمانی بازیی نمود دگر
پای میکوفت با هزار شکن
پیچ در پیچتر ز تاب رسن
این کشمکش و بد مستی اژدها تا صبح ادامه داشت. علی رو این ور می برد اون ور می برد. می پرید بالا. می پرید پایین. اما علی زرنگ تر از این حرفا بود. تا صبح مقاومت کرد.
سپیده که زد. یه
دفه زیر پاشو خالی دید. و با مخ خورد زمین و بیهوش شد!
به هوش که اومد. مثل کارتون میگ میگ می دوید. تا شاید از این بیابون غولا نجات پیدا کنه!
راه برداشت میدوید چو دود
سهم زد زان هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب
شب که شد به یک چاه رسید. از چاه پایین رفت و آب خورد. همون جا گرقت خوابید!
وقتی چشمشو باز کرد دید یه نور کوچیکی از توی چاه دیده می شه رفت جلو یه غار بود که یه سوراخ ریز به بیرون داشت. سنگا رو کنار زد و رفت بیرون از اونجا.
یک درم وار دید نور سپید
چون سمن بر سواد سایه بید
گرد آن روشنائی از چپ و راست
دید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنهای دید داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگیش را به چاره کرد فراخ
بیرون یه باغ بهشتی
بود که همه چی داشت و خیلی زیبا و پر میوه و سرسبز بود:
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهی چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بیشمار درو
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی
میوههائی برون ز اندازه
جان ازو تازه، او چو جان تازه
ادامه در قسمت دوم.....
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...