زلف پریشان عشق ورزی
آیا عشق ورزی به خود در نظر عارفان ما امری پسندیده است یا خیر؟ و آیا اساسا می توان عاشق خود شد؟ این مطلبی است که می خواهیم کمی با هم صحبت کنیم. لطفا مرا از نظرات مهتابی و روشن خود مرا بی نصیب نگذارید متشکرم.

عشق به انسان در واقع به خودی خود پست نیست.بلکه از آنجا که زیر مجموعه عشق خداوند قرار می گیرد از آن پایین تر قرار می گیرد. در مطلبی از دکتر سروش خواندم: شعرایی مثل حافظ و سعدی و...از این جهت که هر نوع عشقی چه زمینی و چه آسمانی تاثیرات شگرفی در انسان می گذارد؛ هیچ وقت صریحا بیان نکرده اند که منظور از عشق آنها زمینی است یا آسمانی. پس آنها هم به اثرات مثبت عشق زمینی واقف بودند.
یک عشق در آن واحد هم می تواند زمینی و هم آسمانی باشد.......اصلا عشق آسمانی محض وجود کمرنگی دارد و تنها جایی که به ذهن من میرسد؛ که نمود بیشتری دارد دعا و راز و نیاز عاشقانه با خداوند است. البته اگر این دعا هم اصلا به خاطر عشق افراطی به مال و جاه و قدرت نباشد!
به هر حال کسی که خود را عاشق خداوند می داند و با زن و فرزند و مادر و پدر و سایر بندگان خدا بدرفتاری می کند در واقع عاشق خداوند نیست! خداوند در زمین نمایندگانی دارد؛ زن نماد و نماینده اسم معشوقی خداوند و مرد نماینده اسم عاشقی خداوند و عالمان نماد علم و آگاهی خداوند و کودکان نماد پاکی خداوند و سبزی و خرمی نماد شادی نامتناهی خداوند و....
پس عشق به خداوند عشق به همه اینهاست.اما دکتر الهی قمشه ای می گوید همه کائنات یک ساز بیشتر نمی زنند؛ همه آنها می گویند او . و او را نشان میدهند حال اگر ما ساز دیگری بزنیم و بگوییم من , این ارکست را برهم زده ایم و مخالف جریان آب شنا کرده ایم.
اما از نظر عرفایی چون مولانا هیچ چیز غیر از خداوند وجود ندارد؛و در واقع خداوند در جهان نیست بلکه جهان در خداوند است! و در واقع تشبیه خداوند به دریا و باد و آفتاب هم در توضیح این مطلب که به قول سعدی:
که پس آسمان و زمین چیستند؟
بنی آدم و دیو و دد کیستند؟
در پاسخ این مطلب به سخنانی از دکتر سروش اکنفا می کنم:
]اين مسأله از جمله مطالب بسيار جالبي است كه عرفاي ما هم بر آن انگشت تأكيد نهادهاند. اگر دقت كنيد درمييابيد كه بيشترين نمادها و سمبلهايي كه شاعران و عارفان ما به كار گرفتهاند، چيزهايي است كه از پيش خودشان شكلي ندارند، ولي ميتوانند به شكلهاي مختلف درآيند. به عنوان مثال، هوايي كه از دهان آدمي بيرون ميآيد، شكلي ندارد؛ ولي هنگاميكه در ني دميده ميشود شكل و آهنگي پيدا ميكند. مولوي كراراً از اين موضوع بهره برده است:
دم كه مـرد نـايي اندر ناي كرد
در خور نايست نه در خورد مرد
بشنوايننيچونحكايت ميكند
از جـداييها حـكايت مـيكنـد
هر يك از ما مثل ني هستيم كه بر لب خدا نشستهايم و او در ما ميدمد. دم او، بيشكل و بيصورت است، اما وقتي كه در ني ميرود صورت پيدا ميكند. همچنين است باد كه هيچ شكل و صورتي ندارد و از نمادهاي بسيار محبوب عارفان بوده است، چون ميتواند عالم بيصورتي را، كه بعد ميتواند صورتدار شود، نشان بدهد. به قول سهراب سپهري:
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد
نور يا آب و خصوصاً دريا، نيز نمادهاي وجود الهي به عالم بالا هستند؛چون در وسعتشان بيشكل و بيصورتاند، اما بعداً به صورت درميآيند.[
به بیانی دیگر خداوند مثل هواست و ما مثل صدایی هستیم که از نی نواخته می شود یا مثل موجی هستیم که روی دریا است. و در واقع آنچه حقیفتا وجود دارد اوست نه ما و به قول شیخ محمود:
نیست گل و سبزه و باغ و بهار
غیر در این باغ جهان هیچ نیست
پس اگر به خود عشق می ورزیم از آن جهت عشق بورزیم که جزئی از او هستیم. البته همه ما به یک اندازه جزئی از ذات اقدسش هستیم. پس مبادا دچار غرور و خود برتر بینی شویم یا حتی دچار خود کمتر بینی شویم و به کارهایی که در شان ما نیست بپردازیم. به لطف خدا.
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...