داستان سپهر، رضا،سجاد، محسن و مجتبی در مثنوی مولانا!
دیروز سپهر، رضا،سجاد و محسن برای خوندن نماز به مسجد رفتند!
![[تصویر: cancan.gif]](http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif)
و شروع به خواندن نماز کردن
چار(=چهار) هندو در یکی مسجد شدند
بهر(برای) طاعت راکع(رکوع رفتند) و ساجد شدند(سجده کردن)
هر کدوم با نیتی شروع به نماز خوندن کردن! بعضی شاید اهداف پلیدی در سر داشتند!
بعضیاشون می خواستن سر خدا شیره بمالن!![[تصویر: 47b20s0.gif]](http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif)
هر یکی، یر نیتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینی و درد
اینجاست که آقا مجتبی که موذن مسجده! وارد می شه
![[تصویر: 43qoqxf.gif]](http://www.pic4ever.com/images/43qoqxf.gif)
سجاد به مجتبی می گه : وقت نماز شده یا نه؟!
موذن آمد، زان یکی لفظی بجست(حرفی پرید)
کای موذن: بانگ کردی؟ وقت هست؟
رضا به سجاد می گه: حرف زدی نمازت باطل شد!
![[تصویر: 4chsmu1.gif]](http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif)
گفت آن هندوی دیگر، از نیاز:
هی سخن گفتی و باطل شد نماز!
محسن با خنده: چی مسخرش می کنی عمو؟ نماز خودتم باطل شد!!!!!!!
![[تصویر: 301.gif]](http://www.pic4ever.com/images/301.gif)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو!
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو!
سپهر باخوشحالی: خدا رو شکر که نماز من باطل نشد!
![[تصویر: funny.gif]](http://www.pic4ever.com/images/funny.gif)
![[تصویر: funny.gif]](http://www.pic4ever.com/images/funny.gif)
آن چهارم گفت: حمدا... که من
در نیفتادم به چه(=چاه) چون این سه تن!
و باز هم اینجا مولاناست که رازهای داستان رو به زیبایی فاش می کند:
ای خنک جانی، که عیب خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید(در وجود خودش عیب رو سرچ کرد!)
مولانا می گه نصف هر انسانی خوبی و نصف دیگرش بدی است
زان که نیم او ز عیبستان(عیب+ستان) بده ست(=بوده است)
و آن دیگر نیمش، ز غیبستان(=غیب+ستان=عالم معنا و خوبی ها)
مولانا می گه:اگر عیبی را که دیگران دارند تو نداری، راحت نشین! بعدا ممکنه به همون عیب مبطلا بشی!
گر همان، عیبت نبود، ایمن مباش
بوک(=باشد که)، آن عیب از تو، گردد نیز، فاش(=آشکار)
مثل شیطان که 700 سال عبادت خدا رو کرد و بعد از دستور خدا سرپیچی کرد و آدم رو سجده نکرد!
سال ها ابلیس، نیکو نام زیست
گش رسوا؛ بین که او را نام چیست!
رازهای دیگر داستان و در شرح مثنوی مولانا -کریم زمانی بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 18:2 توسط شراب آلوده
|
مجموعه ای از داستان های جذاب ، شیرین و عاشقانه مولانا به زبان عامیانه را برای بهترین دوستانم فراهم کرده ام. ضمنا تعدادی از دل نوشته های نگارنده در موضوعات عرفان، فلسفه، دین و ادبیات الهی در این وبلاگ موجود است. امیدوارم از آنها لذت ببرید. قبلا از حسن توجه شما متشکرم.خدایا...