دوستان گلم، حقیقتا دیگه فرصت گذاشتن داستان جدید رو ندارم
امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و خرم و شاد و موفق باشین
همه تون رو دوست دارم
از این که به من انرژی دادین تا این داستانهای خوب مولانا و نظامی رو بازنویسی کنم ممنونم
از همه تون تشکر می کنم
این وبلاگ به صورت یک خاطره باقی می مونه
Just enjoy it!
فقط کافیه چند تا جمله از طریق ایمیل بفرستید یا توی نظرات سایت برام بنویسید:
1- اسم کوچیکتون رو وارد کنید. (یا یه اسم دلخواه)
2- چند تا از ویژگی های مثبت تون رو بنویسید.(اختیاری)
3- چند تا از ویژگی های منفی تون رو بنویسید.(اختیاری)
4- چند تا از چیزایی که دوست دارین رو بنویسید.
5- چند تا از چیزهایی که ازش بدتون می یاد رو بنویسید.
اون وقت یکی از داستانهای مثنوی رو انتخاب می کنم و شما رو به شهر قصه های ناب مولانا می برم!!!
بخونید و لذت ببرید!
![]()

لباس فیروزه ای ایش
رو تنش کرد و یک ادکلن فیروزه ای هم زد و رفت پیش دختر چشم آبی
علی جان صدای خوبی هم داشت و همیشه به مهمونی
ها دعوت می شد و دوستان رو به فیض می رسوند و همه رو شاد می کرد.
که گشنش
بود شروع کرد به خوردن این میو و اون میوه و دلی از عذا درآورد!
من یه آدم تنهام که
هیچ بچه ای ندارم. بیا با من زندگی کن تا منم از تنهایی دربیام.

روز دوم یعنی یکشنبه بهرام تاج زریننش رو برداشت و جام
زرینش رو به دست گرفت و رفت به قصر زرد
.......
تنها داراییش زبون دو متریش بود
و حیله های عجیب و غریب که تو سرش بود! 
به زنش گفت: می بینی که وضع خرابه. آه در بساط نداریم. برو یه شکاری بزن! تا شیرشو بدوشیم!
از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....
![[تصویر: 123.gif]](http://www.pic4ever.com/images/123.gif)
![[تصویر: Count_Sheep.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Count_Sheep.gif)
![[تصویر: 23emu.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23emu.gif)
![[تصویر: Laie_15.gif]](http://www.pic4ever.com/images/Laie_15.gif)
![[تصویر: wubpink.gif]](http://www.pic4ever.com/images/wubpink.gif)
![[تصویر: vishenka_27.gif]](http://www.pic4ever.com/images/vishenka_27.gif)
![[تصویر: 23dors.gif]](http://www.pic4ever.com/images/23dors.gif)
یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت
