تبليغاتX
شراب آلوده

شراب آلوده

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده / خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده

دوستان گلم، حقیقتا دیگه فرصت گذاشتن داستان جدید رو ندارم

امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش و خرم و شاد و موفق باشین

همه تون رو دوست دارم

از این که به من انرژی دادین تا این داستانهای خوب مولانا و نظامی رو بازنویسی کنم ممنونم

از همه تون تشکر می کنم

این وبلاگ به صورت یک خاطره باقی می مونه

Just enjoy it!

فقط کافیه چند تا جمله از طریق ایمیل بفرستید یا توی نظرات سایت برام بنویسید:

1- اسم کوچیکتون رو وارد کنید. (یا یه اسم دلخواه)

2- چند تا از ویژگی های مثبت تون رو بنویسید.(اختیاری)

3- چند تا از ویژگی های منفی تون رو بنویسید.(اختیاری)

4- چند تا از چیزایی که دوست دارین رو بنویسید.

5- چند تا از چیزهایی که ازش بدتون می یاد رو بنویسید.

اون وقت یکی از داستانهای مثنوی رو انتخاب می کنم و شما رو به شهر قصه های ناب مولانا می برم!!!

بخونید و لذت ببرید!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 16:50  توسط شراب آلوده  | 

روز چهارشنبه  شاه بهرام  یه کم طرفدار استقلال بود! لباس فیروزه ای ایش رو تنش کرد و یک ادکلن فیروزه ای هم زد و رفت پیش دختر چشم آبی  تو کنبد آبی آسمونی.

خواست تا بانوی فسانه سرای

 آرد آیین بانوانه به جای

 گوید از راه عشقبازی او

 داستانی به دلنوازی او

دختر چشم آبی شروع کرد به تعریف داستان علی آقا: علی آقا که در مصر زندگی می کرد . خوشتیپ و خوشکل و همه چیز تموم بود و همه دوستش داشتن. علی جان صدای خوبی هم داشت و همیشه به مهمونی ها دعوت می شد و دوستان رو به فیض می رسوند و همه رو شاد می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:57  توسط شراب آلوده  | 

علی جان که گشنش بود شروع کرد به خوردن این میو و اون میوه و دلی از عذا درآورد!

یه دفه یه صدایی اومد: دزد رو بگیرین!!!!!!!!!!!!

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

 که بگیرید دزد را چپ و راست

گرفتن شو و یه دست کتک مشتی زدندش.....

صاحب باغ گفت : نزنینش! بزارین ببینم کیه این! علی داستانشو تعریف کرد.......

-عجب داستان داری تو! عجب دل پر دردی! اگه حواست جمع بود به این روز نمی افتادی! من یه آدم تنهام که هیچ بچه ای ندارم. بیا با من زندگی کن تا منم از تنهایی دربیام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 22:59  توسط شراب آلوده  | 

بهرام پادشاه ایران بعد از اینکه به تخت نشست دستور داد هفت قصر زیبا با هفت رنگ  سبز و سفید و سیاه و سرخ و زرد و آبی و قهوه ای  بسازه تا هر روز هفته به یکی از قصرها بره و از هفت دختر زیبای شاهان هفت کشور خواستگاری کرد و هر کدوم از هفت قصر رو به یکی از هفت شاهزاده داد تا توش زندگی کنه و برای هر کدوم هفت کلفت و هفت نوکر و هفت دربون برای هفت درش گذاشت.

خلاصه بگذریم از این هشل هفت، هفت پیکر نظامی گنجوی!

روز هفتم نه! روز هفتادم هم نه! روز هفصدم هم نه!مرض هشل هفت گرفتم! روز دوم یعنی یکشنبه بهرام تاج زریننش رو برداشت و جام زرینش رو به دست گرفت و رفت به قصر زرد  تا با عروس چینی نازش شامپاین زرد بخوره!.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 11:52  توسط شراب آلوده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:17  توسط شراب آلوده  | 

یکی  بود، یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود!

یه ملانصرالدینی بود که خیلی فقیر بود  تنها داراییش زبون دو متریش بود  و حیله های عجیب و غریب که تو سرش بود!

و البته و صد البته یه زن خوشکل که تو شهر لنگه نداشت!

ملا که فقر بهش خیلی فشار آورده بود

باز شروع کرد به فکرای شیطانی کردن. به زنش گفت: می بینی که وضع خرابه. آه در بساط نداریم. برو یه شکاری بزن! تا شیرشو بدوشیم!

چون سلاحت هست، رو صیدی بگیر

تا بدوشانیم، از صید تو شیر

قوس ابرو، تیر غمزه، دام کید

بهر چه دادت خدا؟ از بهر صید!

کام بنما و، کن او را تلخ کام

کی خورد دانه، چو شد در حبس، دام!

خدا برای چی بهت ابروی کمونی داده؟ برای چی اون چشای خوشکل و نگاه آتشین رو داده؟ برای اینکه ملت رو خر کنی و سوارشون بشی!

ناز کن براش و یه خودی بهش نشون بده و عاشقش کن، بعدش داغ این عشق رو به دلش بذار!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:8  توسط شراب آلوده  | 

شب بود. معاویه [تصویر: 4hba7gi.gif] از رفت و آمد مردم خسته شده بود.می خواست بخوابه. تمام درای قصر رو بست و گرفت خوابید....
در خبر آمد که معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه

دم دمای صبح بود، یه نفر اومد و صداش زد و خواست بیدارش کنه، همین که چشمش رو باز کردف دید طرف غیبش زده!
ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد

با خودش گفت: همه درای قصر بسته است. کی به خودش جرات داده که بیاد تو و من و بیدار کنه؟ Smiley Yell
گفت اندر قصر، کس را ره نبود
کیست کاین(که این) گستاخی و جرات نمود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 14:54  توسط شراب آلوده  | 

امیر حسین به یکی از کنسرت های لینک این پارک رفته بود [تصویر: 123.gif]
و در اثر سر و صدای زیاد، دچار یه ناشنوایی موقت شده بود
دکتر بهش گفته بود، تا 4 5 روز دیگه خوب می شه
از قضا، شاهد هم در همین موقع مریض شده بود و توی بیمارستان بستری شده بود [تصویر: Count_Sheep.gif]
امیر حسین که از این ماجرا باخبر شده بود، می خواست بره عیادتش
اما در ضمن دوست نداشت، کسی از ماجراش خبر دار بشه
با خودش فکر کرد: چی کار کنم؟
چی بهش بگم؟ [تصویر: 23emu.gif]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:39  توسط شراب آلوده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود؛
یه بار لیلی با مجنون قرار گذاشت نزدیکای سحر، بیان همدیگرو ببینن....[تصویر: Laie_15.gif]
یه وقتی قرار گذاشتن که هیچ کس مزاحمشون نشه
مجنون اومد سرقرار و منتظر لیلی شد...[تصویر: wubpink.gif]
یه مدت صبر کرد...
لیلی نیومد
دوسم داره ...دوسم نداره..... [تصویر: vishenka_27.gif]
مجنون خیلی خوابش می یومد
اما نمی خواست بخوابه
اما بلاخره خواب کار خودشو کرد...[تصویر: 23dors.gif]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 19:40  توسط شراب آلوده  | 

امیر علی ما [تصویر: onion028.gif] یک شتر داشت به نام سم طلا که خیلی دوسش می داشت [تصویر: 141fs743150.gif]
امیر علی با چندا از دوستاش یه برنامه ریختن تا دور دنیا رو با شترهاشون بگردن! y
اونا به صورت کاروانی حرکت کردن و از شهرهای مختلف گذشتن تا به فنلاند رسیدن
تو فنلاند امیر علی اومد، یه سری به بازار موبایل بزنه، ببینه چه خبره، انقدر حواسش پرت گوشی های مختلف شد که یادش رفت شترش رو ببنده، شترش گم شد

اشتری گم کردی و جستیش چست(=چست و چابک=تیز)
چون بیابی، چون ندانی که آن توست؟

امیر علی این ور رفت، اون ور رفت، هیچ اثری از شتر نبود، به همراهاش گفت شما برین به برنامه کنسرت اتریش نمی رسین
[تصویر: 123.gif]
می دوی این سو و آن سو خشک لب
کاروان شد دور و، نزدیک است شب

........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 15:3  توسط شراب آلوده  |